آخرين وداع با دوستان
راوی محمد غلامی راد: آخرین بار که محمد علی را دیدم روز قبل از شهادتش بود نزدیک غروب آفتاب اورا سوار بر ترک موتور در حالی که دوربینی دور گردنش بود درجاده شلمچه دیدم . من سوار تویوتا بودم ایشان برای من دست تکان داد ایستادم به سمت من آمد. بعد از سلام و احوالپرسی دستش را روی شانه های من گذاشت و گفت : می خواهم صورتت را ببوسم شاید دیگر نبینم . به شوخی به او گفتم : دستت را بینداز درست حرف بزن ادب داشته باش صورت مرا بوسید و گفت: به مادرم ، پدرم و بچه ها سلام برسان وبگو حلالم کنند . گفتم : مرد حسابی این حرفها چیست که تو می زنی مرا مسخره کرده ای ؟ خلاصه موضوع صحبت را عوض کردم اما با حرفهای او ته دلم خالی شد احساس کردم قرار است اتفاقی بیفتد . چند دقیقه ای همینطور با هم شوخی کردیم و خندیدیم نور خورشید روی شیشه های ماشین می افتاد ونور را منعکس می کرد به همین خاطر چندگلوله به سمت ما آمد به بدنه ماشین خورد به ایشان گفتم : وضعیت قرمز است برویم. همدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم . محمد علی در حالی که سوار بر ترک موتور بود برای من دست تکان داد ودور شد . بعد از ظهر روز بعد خبر شهادت ایشان را برای من آوردند خیلی حسرت خوردم وقتی این خبر را شنیدم با خودم گفتم : ای کاش دیروز بیشتر پیش او می ماندم .
ثبت دیدگاه