شناسه: 138400

عشق به ائمه اطهار

راوی محمد غلامی راد: یک شب برف شدیدی می بارید. خیابای ها یخبندان بود. من داشتم ااز نانوایی به خانه می رفتم. همین که داخل کوچه پیچیدم آقای نیکنامی و باقر را دیدم. به محض اینکه مرا دیدند دست بر روی صورتشان کشیدند و اشک روی صورتشان را پاک کردند. ایستادم، بعد از سلام و احوال پرسی از آنها پرسیدم: از کجا می آئید؟ آقای نیکنامی اشک از چشمانش جاری شد و گفت:( حاج آقا دست روی دلمان نگذار، نمی دانید امشب به امیدی به حرم رفتیم، ولی درها بسته بود و کسی را راه نمی دادند. اگر روزی من مسئولیتی پیدا کنم به آقای طلبی می گویم: ما مشهدی ها جز امام رضا(ع) کس دیگری را نداریم؛ چرا نمی گذارید درهای حرم همیشه باز باشد.) کمی آنها را دلداری دادم، سوار ماشینشان کردم و به منزل بردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه