مظلوميت شهيد
راوی محمد حسن نیک عیش: یک شب که نوبت نگهبانی آسایشگاه با من بود . به دستور سردار قاآنی رزم شبانه انجام گرفت و مسؤلین مربوطه به داخل آسایشگاه ریختند و شروع به تیراندازی هوایی کردند بعد هم گاز اشک آور انداختند . من که بیدار بودم سریع به خارج آسایشگاه رفتم . یکی از بچه ها خواست از پنجره به بیرون بیاید که متوجه نمی شود و با سر وارد شیشه پنجره شده و خون از سرش جاری می شود در داخل آسایشگاه هم سر و صدای عجیبی به پا شد و گفتند با شماره ده همه باید سر صف باشند . بعر از تشکیل صف هر کسی ایرادی که داشت به او گفتند ، یکی چکمه به پایش نبود ، یکی لباس تنش نبود و .... آقای نیک عیش هم دیرتر سر صف رسید علت دیر آمدنش را سؤال یردند ، گقت : آقا من می توانستم زودتر بیرون بیایم ، اما دیدم سر یکی از بچه ها به شیشه خورده و خونی شده ، به او کمک کردم و از آسایشگاه بیرون آوردم ، گفتند : نه ، حتماً شما خودت او را حول دادی ، زمین خورده و سرش شکسته است . اوگفت : نه من چنین کاری نکردم . چرا به من تهمت می زنید ، من قصد کمک به او را داشتم . گفتند : نه ، شما متوجه نبودی او را هل دادی . ایشان دیگر چیزی نگفت . از آن شب ایشان همیشه آماده می خوابید قبل از شروع رزم شبانه اولین نفر بود یه همه را از خواب بیدار می کرد و می گفت : بچه ها رزم شبانه است و به خارج آسایشگاه می رفت . یک دفعه من به ایشان گفتم : شما چرا با لباس می خوابی ، گفت : آن سری من برای کمک به فلانی رفتم گفتند اورا هل دادی ، حالا می خواهم ثابت کنم که من همیشه واقعاً آماده رزم هستم .
ثبت دیدگاه