شناسه: 138439

خاطرات جنگي

راوی محمد حسن نیک عیش: برادرم غلام محمد نیک عیش نقل می کرد: یک روز در منطقه اهواز در داخل سنگر کنار بی سیم نشسته بودم و پیامهای نظامی را مخابره می کردم. اتفاقاً آن روز هم هوا به شدت گرم بود و هیچ وسیله سرد کننده ای هم در داخل سنگر نبود. در همین هنگام بابارستمی از طریق بی سیم با من ارتباط برقرار کرد بود اما در یک لحظه ایشان متوجه شده بود که هر چه پیام می دهد من جواب نمی دهم. بابارستمی متعجب شده و فکر کرده بود که مشکلی برایم پیش آمده، لذا با پای پیاده مسیر طولانی را تا سنگر ما آمده بود. زمانیکه داخل سنگر شده بود، دیده بود من علت کار زیاد و بی خوابی پشت دستگاه بی سیم خوابم برده است. من همینطور که خواب بودم احساس کردم یک دفعه نسیم خنک و ملایمی به صورتم می وزد. وقتی چشمهایم را باز کردم دیدم بابارستمی بالای سر من نشسته و با یک تکه مقوا به صورتم باد می زند. بلافاصله بلند شدم و سلام کردم. سپس گفتم: ببخشید زمانیکه شما آمدید من خواب بودم و متوجه آمدن شما نشدم. بعد سئوال کردم چه مدت است که شما تشریف آورده اید. پس از اصرار زیاد من، ایشان گفتند: حدود سه ربع ساعت است که من آمده ام. در نهایت از ایشان عذرخواهی کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه