حرمت والدين
راوی محمد حسن نیک عیش: یک روز مادرم با برادرم غلام محمد بحث کردند که در پایان مادرم از دست او ناراحت شد . برادرم هم چون ناراحت بود و نمی خواست چیزی به مادرم بگوید فقط درب حیاط را موقع بیرون رفتن محکم بست تا به این صورت ناراحتی خود را ابراز کند . بعد از نیم ساعت برادرم برگشت در حالیکه چکمه هایش را به گردنش آویخته بود . مادرم در همان لحظه در حال خواندن نماز بود . برادرم بصورت چهار دست و پا جلوی مادرم رفت و پای او را بوسید و گفت مادر مرا عفو کن چونکه من درب را محکم بستم . پدرم وقتی به خانه آمد و این صحنه را مادرم برایش تعریف کرد . پدرم ، مادرم را خیلی سرزنش کرد و گفت چرا قبول کردی که این بزرگوار بیاید و پایت را ببوسد . مادرم گفت من در حال خواندن نماز بودم که غلام محمد آمد و پایم را بوسید من هم چاره ای نداشتم و نمی توانستم کاری انجام بدهم .
ثبت دیدگاه