زيرکي و هوشمندي
راوی حسین رضوانی: آقای نیک عیش برای من تعریف کرد: روزی با اتوبوس مسافربری از جبهه برمی گشتم. نزدیک تهران به ایست بازرسی رسیدیم. یکباره به مغزم خطور کرد امکان دارد نیروهایی که ایست و بازرسی می کنند از منافقین باشند. در حالی که کناردست راننده بودم، سریع کلتم را زا کمرم بازکردم و زیر پایم قراردادم. یکی از افراد ایست و بازرسی در اتوبوس را باز کرد و سرش را به داخل ماشین کرد و گفت: همه بایستید. من بلند شدم و ایستادم. بلافاصله خم شدم موهای سر او را گرفتم و کلت را زیر گردنش قرار دادم و گفتم: کارت شناسایی ات را نشان بده و در همان حال بدن او را به داخل ماشین کشاندم و به راننده دستور حرکت دادم. راننده هم بدون معطلی حرکت کرد. آن ها بلافاصله به طرف ماشین ما شروع به تیراندازی کردند. ولی ما از معرکه گریختیم. در مشهد او را به اطلاعات سپاه تحویل دادم و بعد از بازرسی متوجه شدند که او جزو منافقین است.
ثبت دیدگاه