شناسه: 139458

آخرين وداع با خانواده

راوی سرهنگ منصوری : مر حله آخر که قرار بود به جبهه برود با همسرش به منزل ما آمدند . برادر ها و پدرش همه در جبهه بودند بعد از صرف نهار دیدم به طبقه بالا رفت و از داخل کمد لباس دامادیش را در آورد و پوشید . گفتم : مادر جان ، چرا این لباس را پوشیدی ؟ گفت : می خواهم بروم به جبهه ، چه لباسی از این بهتر است که بپوشم . من دیگر حرفی نزدم ولی آن روز خانه ما بوی غربت می داد و این مطلب را امیر به من گفت : مادر شما را هیچ وقت مثل امروز غریب و تنها ندیدم . ساعت چهار بعد از ظهر بود او را از زیر آینه و قرآن رد کردم . تا به حال هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود که در حال رفتن پشت سرش را نگاه کند ، اما آن روز برگشت و پشت سرش را یک نگاهی کرد . به اتفاق به راه آهن رفتیم . تعدادی از فامیلهای من و خانمش به راه آهن آمده بودند با خانم و دوستانش خدا حافظی کرد و دیدم به طرف من آمده و رو بوسی کرد و دستم را بوسید گفتم : چرا دستم را بوسه می زنی دیدم چیزی نگفت : رفت و دوباره با خانمش شروع به صحبت کرد باز دوباره آمد و خدا حافظی کرد ولی من اصلاً فکر نمی کردم که این دفعه آخری باشد که ما به بدرقه اش آمدیم . دفعه دوم هم با من رو بوسی کرد و دست دیگرم را بوسید دیگر رفت و نه ایستاد . همین طور که نگاهش می کردم احساس کردم که خیلی نورانی شده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه