شناسه: 139465

محبوبيت شهيد نزد ديگران

راوی مهدی سعیدی : یادم است در منطقه عملیاتی والفجر یک بودیم من و امیر نظری موتوری را برداشتیم تا برای انجام کاری به عقب برگردیم . در بین راه که می آمدیم جاده شنی بود و گرد و خاک به قدری زیاد که سر و صورتمان خاک پوشیده شد. در بین راه که مشغول رفتن بودیم یک ماشینی با سرعت از مقابل ما آمد و گرد و خاک عجیبی از زمین برخاست وقتی گرد و خاک فروکش کرد نگاه کردم دیدم امیر نیست . در اطراف به جستجو پرداختم دیدم در شیب جاده شنی با موتور به زمین خورده ، خلاصه با همان سر و صورت خاکی کمکش کردم تا بلند شد و راه رفت ، از بدشانسی مثل اینکه موتورش روغن نداشت و گیریپاژ کرده بود و دیگر نتوانستیم به کارمان برسیم . به ایستگاه صلواتی چنانه رفتیم ، در آنجا چند خبرنگار آمده بودند . امیر گفت : جلو برویم و با همین سر و صورت خاکی یک مصاحبه ای داشته باشیم . خلاصه به امیر گفتم : بیا بنشین ، شربتت را بخور ، زود برویم که کار داریم. او گفت: بیا یک مصاحبه ای داشته باشیم . خلاصه رفت و یک مصاحبه ای کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه