خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی ربابه اسدا... قشقایی : سه شب قبل از شهادت امیر خواب دیدم که یک بیابانی است و یک اطاقی بصورت سنگر ساخته بودند و وسط این اطاق سنگرگونه یک پرده زده بودند در همین لحظه دیدم که امیر آمد و گفت : مادر ، نمی خواهی ببینی پشت این پرده چه خبر است ؟ گفتم : چه خبر است ؟ یک وقت دیدم پرده را کنار زدند ، دیدم آینه چیده اند و لاله و عکس هم در کنار آینه قرار داده اند ، یک وقت دیدم یک آقایی آمد و یک مدال بر گردن امیر انداخت . پرسیدم این مدال چیست ؟ گفت : برای اینکه امیر اول شده است . پرسیدم در چه چیزی مقام آورده است ؟ گفت در ورزش اول شده است . تا گفت ورزش برای لحظه ای متحیر شدم و با خود گفتم : امیر که اصلاً ورزش نرفته است . از خواب که بیدار شدم ، صبح به عروسم که سادات هم هست - گفتم : معصومه خانم ، گفت : بله، گفتم : دیشب خواب دیدم که به امیر مدال داده اند گفت : چه مدالی داده اند ؟ گفتم : چنین خوابی دیده ام و حکایت خواب را برایش تعریف کردم بعد از سه روز خبر دادند که امیر شهید شده است البته اول مجروح و در بیمارستان آسیای تهران بستری شده بود .
ثبت دیدگاه