شناسه: 139492

فکاهي شوخ طبعي

راوی علیرضا یوسفی : یک شب بعد از اینکه نیروها از کار برگشته بودند و امیر نظری احساس کرد نیروها خسته و گوشه گیر شده اند نصف شب رفت و یک ملحفه سفید ی پیدا کرد و دور خودش پیچید و خود را روی یکی از نیروهایی که خواب بود انداخت و این فرد تعریف می کرد وقتی چشمم را باز کردم دیدم یک فرد سر تا پا سفید خودش را روی من انداخته و با خود زمزمه های هم می کند و می گوید : ربت کیست ؟ یا معشر الجن و الانس ، اگر ایشان تا چند لحظه دیگر از روی من بر نخواسته بود از ترس سکته می کردم و می گفت : من با خود فکر می کردم مرده ام و نکیر و منکر سراغم آمده اند و دیدم که می خواست قبض روح شوم بلند شدم . در همین حین تعدادی از نیروها از خط برگشتند ، نظری با همان لباس و هیبت رفت : و جلوی ماشین ایستاد و دستهایش را باز و بسته کرد که تکان نخورید و حرکت نکنید . یک عده از نیروها ترسیدند که این چه چیز است ؟. روح است . جن است . بعد خود امیر این مطلب را تعریف می کرد که یکی از بچه ها گفت : ای جن یا تو را امشب می کشم یا خودم را . امیر گفت : این قدر دنبال سر من دویدند تا اینکه صبح شد و او مرتب می گفت : امشب تو را می کشم . هر چه من به ایشان می گفتم : بابا من امیر نظری هستم او می گفت : نه دروغ می گویی. تو یا روحی یا جن ، تا اینکه از دستش فرار کردم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه