شناسه: 139493

فکاهي شوخ طبعي

راوی مرضیه ابراهیمی : هر وقت از جبهه می خواست مرخصی بیاید قبلاً تماس می گرفت وتاریخ آمدنش را اطلاع می داد و همیشه در هنگام مرخصی دو سه نفر همراه او بودند . یک شب زنگ زد که ما نصف شب می آییم . وقتی به منزل آمد دیدیم حدود 10 الی 20 نفر همراه او بودند . آمد و به من گفت : مادر غذا داری ؟ گفتم : مادر جان من نمی دانستم که اینقدر نیرو همراه خودت می آوری . خلاصه یک املتی درست کردیم . خوردند و شب را با دوستانش خوابید . نصف شب امیر بیدار می شود و مقداری لوازم آرایشی پیدا می کند و صورت همه دوستان را آرایش می کند و صبح هنگام اذان برای اقامه نماز بلند شده و به دستشویی می رود و وضو می گیرد و نماز می خواند . وقتی دوستانش برای وضو گرفتن به دستشویی مراجعه می کنند و صورت خود را در آینه می بینند متوجه می شوند که کسی صورت همه آنها را با لوازم آرایشی قرمز کرده و مشاهده می کنند . تنها کسی که صورتش قرمز نیست امیر است . می فهمند این کار امیر است . لذا امیر را گرفته و به باد کتک می گیرند . به نحوی او را می زدند که داد می زد مادر جان من را کشتند . استخوانهایم را شکستند . من یک وقت متوجه شدم که سر و صدای امیر از طبقه بالا بگوش می رسد . به پدرم گفتم : برو ببین چه خبر شده است ؟ که این قدر داد و بیداد می کند . وقتی پدرش رفت و برگشت دیدم دارد می خندد و جریان را برایم تعریف کرد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه