فکاهي وقايع خنده دار
راوی جواد نظری ناظر منش : یک روز امیر را برای مراسم ازدواج یکی از همکارانمان دعوت کرده بودیم. ایشان همیشه یک قوطی گاز اشک آور به همراه داشت وقتی به مجلس عروسی رفتیم یکی از مداحان در حال مداحی بود و ما هم کنار مداح نشستیم در حالی که داماد هم دم درب ایستاده بود. امیر آمد و جای ما نشست و ضمن احوالپرسی گفت: داداش در قوطی را باز کن. گفتم: اینجا مدیر کل و دیگران نشسته اند گفت: نه، حواسم پرت شد که امیر درب قوطی را باز کرد و به طرف مداح که در حال خواندن بود یک فوتی کرد به نحوی که فضای اطراف مداح آلوده به مادة اشک آورد شد، مداح در حین خواندن یک دفعه عطسه اش گرفت. فضا تکه آلوده شد، دستش را هم آلوده کرد و گفت: داداش کار نداری خداحافظ! در حین رفتن به بیرون با داماد دست داد و دست داماد را آغشته به گاز کرد و از باشگاه بیرون رفت. مداح تا آمد که به خواندن ادامه دهد عطسه پشت سر عطسه می زد و نتوانست بخواند و مجلس به هم ریخت و افرادی که درکنار بودند گفتند: چشمهایمان می سوزد، داماد هم حواسش نبود که دستهایش آلوده است با کس دیگری دست داده بود و خودش نیز دستهایش را به چشمش مالیده بود، سوزش چشم پیداکرد و اشک داماد سرازیر شد. بعد همه فهمیدند که کار امیر است گفتند: امیر را بگیرید که این کار زیر سر امیر است. مجلس تا چند دقیقه ای اشک ریزان شده بود، امیر فرار کرد و همة بچه های تخریب می گفتند: خدا کند امیر باشگاه بگیرد تا ما بیاییم و از نزدیک تلافی کنیم.
ثبت دیدگاه