فکاهي وقايع خنده دار
راوی ن. م. طلابیگی : ایشان یک شب بالای پشت بام خوابیده بودند ، یکی از بچه ها شب آمده بود و نردبان را برداشته بود . ایشان دستشوئیش میگیرد ، ابتدا می خواهد به دستشوئی برود ، سپس نماز بخواند ، ولی دیده بود نردبان نیست . بلند بلند فریاد می زند تقی ، تقی ، برادر نردبان را بیاور چکار کردی نردبان را ، در نهایت از نردبان به پایین پرید و به سمت دستشوئی رفت.
ثبت دیدگاه