توجه به امر ازدواج
راوی محسن ضیایی : روزی امیر با حجب و حیا به من گفت : مادر من می خواهم داماد بشوم . گفتم : تا جنگ تمام نشود دامادی خبری نیست . ولی امیر اصرار داشت که داماد بشود و میگفت نصف دیگر دینم با ازدواج کامل می شود گفتم نه نمی گذارم که دختری را بیوه کنی و مادر و پدرش را غصه دار کنی وقتی امیر از جبهه برمی گشت میگفت: مادر همسری برای من پیدا کردی میگفت نه او گفت : پس خودم همسر آینده ام را پیدا میکنم وقتی دیدم اصرار ما فایده ندارد او را داماد کردیم و در سالروز تولد امام رضا (ع)بالا سر حضرت عقد کردیم و برای مراسم جشن عروسی ایشان تالاری را گرفتیم ولی هر وقت می خواستیم آن مراسم را برگزار کنیم با شهادت یکی از اعضای خانوادهمان مواجه شدیم . در فاصله کوتاهی جنازه برادر ، عمو و نوه عمویم را از جبهه آوردند و چند روز مجلس جشن امیر به تاخیر افتاد ، امیر می گفت : مادرجان عقد که کرده ایم عروسی نمی خواهد گفتم: نه مادر تا چهلم شهیدمان باید صبر کنیم بالاخره مجلس جشن امیر را برگزار کردیم اما پدر و برادرانش در جبهه مشغول خدمت بودند. و امیر به خانمش گفته بود که من دفعه آخری است که می آیم اما خانمشان نمی توانستند این حرف امیر را باور کنند موقع اعزام امیر به جبهه بود که او لباسهای دامادیش را پوشیده بود و تمام فامیل برای بدرقه ایشان به راه آهن آمده بودند . امیر دو مرتبه رفت و برگشت دفعه اولی که رفت دست راستم را بوسید و دفعه دوم دست چپم را بوسید . به او گفتم : مادرجان این چه کاری است که شما می کنید ؟ در آنجا بود که تکانی خوردم و حس کردم دیگر امیر برنمی گردد.
ثبت دیدگاه