فکاهي شوخ طبعي
راوی محسن ضیایی : زمانی که امیر بچه بود شوخی زیاد می کرد به نحوی که همین شوخی ها را در جبهه هم انجام میداد . یک شب که امیر به منزل آمده بود و خواهر و برادرهایش در خواب بودند صورت آنها را سیاه کرد : آنها صبح که برای گرفتن وضو برخواسته بودند متوجه سیاهی صورت خود در آینه می شوند به شوخی با امیر درگیر می شوند ناگهان یک صدایی به گوشم رسید گویی صدای امیر بود مادرجان مادرجان می کرد به پدر امیر گفتم برو ببین چه شده؟ صدای امیر را شنیدم که من را صدا می زند به همراه پدرش به نزد او رفتیم گفت: مادرجان کشتنم.
ثبت دیدگاه