امدادهاي غيبي
راوی معصومه نصرتی : مادرم که لباسهای پدر را می خواست بشوید بوی عطر عجیبب و دلنشین می داد. ولی زیاد جدی نگرفت ولی بعد از شستن لباس و خشک شدن لباسها باز هم بوی عطر آن باقی مانده بود و این بوی عطر خیلی دلنشین و غیرقابل وصف شدن بود. مادرم که حساسیت داشت و کلاً بوی عطر و مشک آزارش می داد ولی از این عطر خیلی خوشش آمده بود. بنابراین از پدرم پرسید این عطر را چه کسی به لباست زده خیلی خوشبو شده است. کاش می شد یک شیشه کوچک از این عطر را شما هم می خریدی ولی پدرم هیچ نگفت و فقط سرش را پایین انداخت، مادرم گفت: من جدی می گویم تو رو به خدا بگو این چه عطریه من خیلی از بویش خوشم آمد. ولی تا به حال این طور عطری ندیده ام. پدرم همانطور که سرش پایین بود شانه هایش شروع کرد به لرزیدن و بعد هم خودش شروع کرد به گریه کردن اشک تمام صورتش را گرفته بود و می گفت: این عطر دنیایی و سلمونی نیست این عطر مصنوعی که بخواهند بسازند نیست این عطر.... و اینچنین توصیف کرد: در منطقه مریوان مشغول عملیات والفجر 4 بودیم و مجروح و شهید هم خیلی داده بودیم و روحیه ها کمی خراب شده بود، مشغول پیشروی بودیم که ناگهان چند تیر به طرفمان شلیک شد و چند ترکش به صورتم اصابت کرد. خون جلوی چشمانم را گرفته بود و دیگر قدرت دیدن نداشتم و چند جای صورتم نیز سوزش خاصی داشت. به خاطر اینکه روحیه بقیه رزمنده ها تصنیف نشود. خودم را به کناری کشیدم تا بچه ها جلو بروند و متوجه من نشوند ( آخر من از آنها بزرگتر بودم همیشه به آنها روحیه می دادم. بنابراین نمی بایست باعث تصنیف روحیه آنها بشوم، خودم را به کناری کشیدم و روی خودم را به طرف دیگر گرفتم تا بچه ها که رد می شوند مرا و صورتم را نبیند. در همین حین صدای شخصی به گوشم رسید که گفت: برادر نصرتی چرا نمی روی. آرام گفتم: هیچی نشده فقط کمی صورتم می سوزد ( آن شخص که صدایش خیلی جوان بود فکر کردم فرمانده مان است) آن برادر دستمالی معطر که همراه داشت را روی صورتم کشید و مثل اینکه چیزی را از روی صورتم بردارد از توی صورتم و چشمانم بیرون کشید و با همان دستمال معطر به چشم هایم که ترکش خورده بود کشید به احساس کردم قدرت بینایی را بدست آورم. برگشتم که از وی تشکر کنم ولی احساس کردم روشنایی ناپدید شد و کسی پهلوی من نیست آره عطر ، عطر امام زمان است.
ثبت دیدگاه