عشق به جهاد
راوی معصومه نصرتی : کاروان محمد رسول ا.. نیاز به نیرو داشت . پدرم نیز خیلی دلش می خواست به جبهه برود ودر عملیات شرکت اما مشکلاتی سر راه و جود داشت و باید به آنها رسیدگی می کرد. آخر پشت بام خانه ما احتیاج به آسفالت و قیر گونی داشت . سال قبل زمستان خیلی بر ما سخت گذشت . سقف خانه چکه می کردحتی جائی نبود که برای رختخواب پهن کنیم . بنابراین پدرم امسال می خواست پشت بام را آسفالت کند و همچنین برای گاز کشی خانه نیز اقدام کند .خلاصه خیلی ناراحت بود خودش نزد ما بود ولی دلش این جا نبود و خیلی گرفته بود و متفکر بود. بعد از اینکه به کارهایش رسیدگی کرد دیگر نتوانست به جبهه نرود چون نیروها از مشهد رفته بودند. یک روز از پایگاه مسجد محل اعلام شد به چند نفر داوطلب جهت اعزام به جبهه نیاز است پدرم همینکه از موضوع با خبر شد نمی دانید چه حالی پیدا کرد من هرگز او را این قدر خوشحال ندیده بودم . با خوشحالی و سرور به مسجد محل رفت و ثبت نام کرد باور کنید داشت از خوشحالی پرواز می کرد آرام وقرار نداشت می گفت : بچه ها می بینید اجر هیچ کاری بی نتیجه نیست . من به شما رحم کردم و کار شما را راه انداختم و خدا هم چنین کار من را درست کرد به درگاه خدا شاکرم که اینقدر مهربان است . من هر چه از آن موقع بگویم کم است اگر بگویم مثل این بود که عاشقی به معشوق رسیده باشد کم گفته ام من نمی دانم ولی گویا خودش خوب می دانست و یا به او الهام شده بود که واقعا به آرزوی دیرینه اش خواهد رسید . پدرم از عملیات والفجر 4 که با امام زمان ارتباط داشت دیگر مثل مجنون شده بود و عشق به شهادت را لحظه ای رها نمی کرد . بله پدرم اینچنین در حق ما لطف کرد و خدا همبه خاطر تمام کارهای نیک او و به خاطر اخلاق خوبش به خاطر احسان به مادرش .... او را به آرزوی دیرینه اش رساند . پدرم این آخرین بار بود که به جبهه اعزام شد و رفت و به معبود خود و به مولای خود ابا عبد ا... پیوست .
ثبت دیدگاه