عشق به ائمه اطهار
راوی معصومه نصرتی : یادم می آید که اوایل سال بود که جهت باز دید و دیدار اقوام به شهرستان رفتیم و ابتدا به منزل یکی از پسر عمه های پدرم که در قوچان زندگی می کرد رفتیم تقریباً اقوام همه جمع بودند و پدر من هم که خیلی سرزنده و شاد بود دوبار مثل همیشه با حرفهای دلنشین همه را شاد کرد . از خاطرات جبهه برایشان می گفت . خلاصه آنقدر صحبت و مزاح کردند تا حرفها کشیده شد به معنویت جبهه و امام حسین (ع ) و... پسر همان صاحب خانه به پدرم گفت : آره یک نوار کافی و یکنوار روضه ابا عبدا... داریم که محشر است . اینقدر خوب است که نگو . پدرم هم گفت خوب پس نوار را بگذار تا فیض ببریم .همین که نو ار را در ضبط گذاشتند و روضه اباعبدا... و اسم امام حسین آورده شد پدرم از ته دل بلند گریه می کرد و اشک می ریخت برای من که تا آن موقع ساکت کنار پدرم نشسته بود و فقط نظاره می کردم خیلی تعجب آور بود که پدرم تا دقایقی قبل خاطره و لطیفه تعریف می کرد و این چنین همه را شاد می کرد و حالا با بردن نام ابا عبدا... از شدت گریه نزدیک بود بی هوش شود .
ثبت دیدگاه