شناسه: 139797

تقيد به نماز

راوی معصومه نصرتی : « عصر یکی از روزهای فروردین سال 1365 بود که با خانواده ام (پدر ، مادر ، خواهر ، برادر) راهی بازار قم شدیم تا کمی خرید کنیم و سوغاتی بخریم . به مغازه ای رفتیم که مهر و تسبیح و جا نماز و ... داشت . درون مغازه چند نفری بودند که مشغول خرید کردن بودند . ما بیرون مغاره بودیم و منتظر تا اینکه مغازه کمی خلوت شود . در همین هنگام مردی وارد مغازه شد و مهر و تسبیح می خواست و می گفت : می خواهم بروم و نماز بخوانم ، پدرم به آن آقا گفت : برادر جان از صاحب مغازه بگیر (مهر و تسبیح و جا نماز را) و برو ، من حساب می کنم . آن مرد هاج و واج پدرم را نگاه کرد و گفت : ولی شما که مرا نمی شناسی ، در ضمن من کجا شما را پیدا کنم تا پولتان را بیاورم و تقدیم کنم . پدرم گفت : نه تو برو ، برادر جان من حساب می کنم ، برو برادر - وقت نماز گذشته ، چیزی نمانده آفتاب غروب کند ، برو هرچه زودتر نمازت را بخوان . آخر این نماز آخر وقت ؟؟ آن مرد رفت . در ضمن بخاطر اینکه پول کمی برای مسافرت پس انداز کرده بودیم و پدرم می خواست با همین مقدار کم قولش را عملی کند بنابراین مادرم سفارش کرده بود که در طول مسافرت چیزهای غیر ضروری و گران از پدرتان نخواهید تا دچار مشکل نشویم امّا پدر این طور ... . من رو به پدر کردم و گفتم : بابا چان چرا پول جا نماز و مهر آن آقا را حساب کردی شما که او را نمی شناختی . پدرم گفت : آخر دخترم مگر ندیدی عجله داشت و می خواست نماز بخواند و در ضمن از وقت نماز اوّل وقت هم گذشته بود ، حالا هم طوری نشده یک جا نماز مهمان من شده تازه می دانی چقدر ثواب داره و ... .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه