خبر شهادت
راوی قنبر علی ناوشکی : یکبار علی اکبر نامه ای برای ما فرستاد و نوشته بود که به مرخصی می آیم. من رفتم به شهر کمی وسایل بگیرم تا فرزندم به مرخصی می آید آبرومندانه جلوی دوستانش باشد. وقتی به نیشابور رفتم، یکی از افراد شورای ده به من گفت: می خواهی چکار بکنی؟ گفتم: فرزندم می خواهد به مرخصی بیاید، می خواهم کمی وسیله بگیرم. ـ ناگفته نماند که این فرد از شهادت علی اکبر خبر داشته و حتی همان روز به سر جنازه پسرم رفته و عکس بچه ام را تحویل تعاون سپاه داده بودـ با هم رفتیم بازار. او گفت: کمی برنج و خواربار دیگر بگیر. وقتی به روستا آمدم، دیدم که پارچه ای سیاه در جلو درب خانه آویزان کرده اند. پرسیدم این چیست؟ وقتی فهمیدم جریان چیست، دستهایم را بالا گرفتم و گفتم: بار خدایا فرزند من از شهدای دشت کربلا بالاتر نیست. این قربانی را از ما قبول کن.
ثبت دیدگاه