شناسه: 140492

احساس مسؤليت

راوی سید محمود راشینی : یکروز شهید به مغازه من آمد و بین من و او صحبتهایی شد ، در اثنای صحبتها به او گفتم اگر خاطره ای داری برایم تعریف کن . ایشان در جواب گفتند : الان موقع گفتن این مطالب نیست البته این را هم بگویم خدماتی را ایشان انجام داده بودند قبلاً از زبان دوستان شنیده بودم اما بیشتر مایل بودم که این مطلب را از زبان خودش بشنوم - در آن هنگام شهید به من گفت: حالا که اصرار داری برایت تعریف می کنم ولی مطمئن باش که زیاد راضی به گفتن این مطالب نیستم سپس گفت به بهانه برداشتن خودکار یا کتاب از روی زمین کفشهای بچه ها را نگاه می کردم مشاهده می نمودم که بعضی از آنها در سرمای شدید زمستان با کفش های کهنه و پاره به هنرستان می آیند بطوریکه آب و برف و باران به داخل کفش ها یشان نفوذ می کند آن وقت آه عمیقی از ته دل می کشیدم و با خود می گفتم خدایا چرا عده ای با بهترین کفشها و عده ای دیگر بدون کفش و و لباس مناسب می باشند اینها چگونه سرمای شدید زمستان را تحمل می کنند سپس سعی می کردم با سئوالات گوناگون و با همت و همکاری دبیران محترم هنرستان به عنوان جایزه به هر کدامشان یک جفت کفش بدهم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه