شناسه: 140905

عشق به جهاد

راوی محمد رضا میری : به یاددارم زمانی که تازه صحبت از کردستان و آشوب درآنجا بود برادرم علی یک دفعه تصمیم گرفت که به آنجا برود منکه یک سال از ایشان بزرگتر بودم و خیلی توی این حال و هواها نبودم گفتم : تو کوچکی و ما سنی نداریم برویم درس بخوانیم بزرگتراز ماها هستند آنها باید بروند ولی ایشان اصرار داشت که برود یک رضایت نامه هم دستش گرفته بود و می گفت : حتماً باید بابا این را امضا کند تا به جبهه بروم بالاخره هم تا رضایت نامه اش را پدرم امضا نکرد آران نگرفت وبه جبهه رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه