شناسه: 140913

توجه به امر ازدواج

راوی غلامعلی میری : یکروز فرزندم علی به من گفت : بابا بیا با هم به جایی برویم گفتم : کجا می روی ؟ بعد ایشان مرا سوار موتور کرد و به راه آهن برد در آنجا ایشان گفت : بابا پیاده شو می خواهم با شما صحبت کنم گفتم : خدایا چه صحبتی می خواهد با من بکند ؟ بعد که پیاده شدیم علی به من گفت : بابا من زن می خواهم گفتم: چی می گی بابا محمد کنعانی از تو بزرگتر است ولی زن نمی خواهد توچه جوری زن می خواهی ایشان گفت: من می ترسم بدون زن بمانم گناه کنم من می خواهم زن بگیرم وقتی این را گفت با خودم گفتم : نباید دلش را بشکنم ولی به او گفتم: خیلی خوب با هر ما هر موقع که جای خوب و زن خوبی پیدا کردیم برایت خواستگاری می رویم بعد ایشان گفت : من جای خوب و زن خوب پیدا کرده ام ما هم برایش به خواستگاری رفتیم و ایشان ازدواج کرد و به جبهه رفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه