شناسه: 140923

شرح عمليات

راوی علی میری : برای حمله خیبر بنا بود که 36 ساعت با قایق پاروزنان از وسط دشمن به عمق خاک عراق برویم. نیروها را دسته دسته سوار قایق کردیم و بعد خودمان هم سوار شدیم. برادرها روحیه خوب و عجیبی داشتند. تازه غروب شده بود که یکی از قایق های موتوری خراب شد. چون اصل نیرویمان در آن قایق بودند، موتور قایق خودمان را باز کردیم و به آنها دادیم و خودمان ماندیم تا موتور دیگری برایمان رسید. همانجا در قایق از آب هور وضو گرفته و نمازمان را خواندیم و موتور قایق را که بستیم به راهمان ادامه دادیم. مسئولیت کلیه نیروها به عهده ما بود. قرارمان این بود که به منطقه اصلی که رسیدیم به مدرسه ای واقع در روستای رّ‌تهبودیم. مقداری که رفتیم با دیدن سیم های برق مشخص شد که به خشکی نزدیک می شویم. سیم های برق از همان ده رّته بود. به آنجا که رسیدیم دیدیم که آب هور به آن ده رسیده و خانه های مردم را که گلی بوده خراب کرده و فقط همان مدرسه که قرار بود در آن مستقر شویم سالم مانده. داشتیم از لای نی‌ها عبور می کردیم که متوجه شدیم دو تا از میگهای عراقی بالای سرمان هستند. گفتیم: خدایا، خودت کمک کن. نکند یک وقت عملیات لو رفته و ما را دیده اند. شروع کردیم آیه و جعلنا را خواندیم که خدا کورشان کند که ما را نبینند. بحمدلله میگها رد شدند و ما از لای همان نی‌هارا همان را ادامه دادیم. در حال حرکت بودیم که دوباره میگها برگشتند؛ گفتیم: خدایا، ما در راه تو داریم حرکت می کنیم. خلاصه هر کاری می خواهی بکن. الحمدلله دوباره میگها رفتند با اینکه در سطح پایین حرکت می کردند هم ما را دیده بودند ولی فکر می کردند که همه آن منطقه دست خودشان است ما را نیروهای خودشان به حساب آورده بودند و بدون هیچ واکنشی رفتند. تا پشت مدرسه نی بود. نزدیک غروب به آنجا رسیدیم. کنار مدرسه ایستادیم نیروها را تقسیم کردیم و محورهایشان را مشخص نمودیدم و گفتیم: هر کسی از کدام محور بروند و نزدیکهای محور لای نی ها پنهان بشوند تا هر وقت از فرماندهی با بی سیم رمز عملیات را گرفتیم و به آنها دادیم آن موقع عملیات را شروع کنند. بالاخره نیروها رفتند و ما ماندیم. ما هم بنا شد که بالای همان مدرسه برویم. چون ارتباط ما فقط بالای مدرسه که بلند بود برقرار می شد و اگر پایین می ماندیم ارتباط ما قطع می شد و نمی توانستیم از فرماندهی با بیسیم رمز عملیات را بگیریمو خلاصه کنار مدرسه ایستادیم و گفتیم: نکند یک وقت عراقی ها داخل مدرسه باشند. در همین حین صدای یک قایق موتوری را شنیدیم. بعد که قایق موتوری رد شد متوجه شدیم که عراقی ها از فاصله چند متری ما دارند با هم صحبت می کنند! صدای بیسیم ها را کم کردیم و گوشی بیسیم را داخل گوشمان فشار دادیم که اگر یک وقت نیروهای خودی با ما تماس گرفتند، اینها صدایش را نشوند. بعد گفتیم: خدایا توکل بر تو. بعد دیدیم که عراقی ها رفتند بالای مدرسه آنجا بود که متوجه شدیم خرابی موتور قایق دیشب یکی از معجزاتی بوده که ما آنجا معطل شدیم چون اگر این اتفاق شب گذشته نمی افتاد. و ما زودتر می رسیدیم و به بالای مدرسه می رفتیم عراقی ها هم که آن بالا رفتند، آن موقع بالا می آمدند زودتر درگیری پیش می آمد و عملیات به این بزرگی و گستردگی که از چند محور بود لو می رفتکه الحمدلله اینطور نشد. چون فاصله ما که لابه‌لای نی ها ایستاده بودیم تا مدرسه7ـ6 متر بیشتر نبود، نمی توانستیم کوچکترین حرکتی بکنیم. چون اگر کوچکترین حرکتی می کردیم، عراقی ها که بالای مدرسه بودند متوجه ما می شدند. آنها به صورت عادی با هم صحبت می کردند ما کاملاً صدایشان را می شنیدیم. گفتیم: خدایا، خودت کمک کن که یک دفعه دیدم باد آمد و نی ها را تکان داد واقعاً همه اینها امداد غیبی بود. گفتیم: حالا چگونه ارتباط برقرار کنیم؟ از بیسیم برادرهایی که جلو رفته بودند با ما تماس گرفتند! گفتیم: حالا چه طوری جوابشان را بدهیم که عراقی ها متوجه نشوند. من با بیسیم داخل قایق دراز کشیدم و به برادرها گفتم: اورکت، پتو و هر چه هست را روی من بیندازید تا جواب بیسیم را بدهم که عراقی ها صدایم را نگیرند. آنها هم چنین کردند و من با اینکه زیر پتو و اورکت بودم باز هم صدایم را آهمسته کردم که الحمدلله هرطوری بود با برادر ها تماس برقرار کردیم هرچند چون از ارتفاع پایین تر بودیم تماس خیلی ضعیف برقرار شد. هوا که یک مقداری تاریک شد، بیسم را به برادر توانچه دادم و گفتم: این بیسیم را روی دستت بلند نگه دار تا رمز عملیات را بشنویم. چون هوا تاریک است عراقی ها دیگر ما را نمی بینند. ایشان هم بیسیم را بالا گرفت و هرطوری بود با نیروهای خودی ارتباط برقرار کردیم و رمز عملیات را گرفتیم و به برادرها دادیم که عملیات را شروع کردند. ما نیز از تاریکی هوا استفاده کردیم و مقداری عقب آمدیم و فاصله مان را از مدرسه چون نیروهای عراقی در آن مستقر شده بودند، زیادتر نمودیم تا بتوانیم براحتی به وسیله بیسیم با نیروی خودی صحبت کنیم، ولی راهمان را گم کردیم. صدای قایق موتوریهای خودی را شنیدیم ولی آنها هم راهشان را گم کرده بودند. آنها اسم ما را صدا زدند و ما هم جوابشان را دادیم؛ آنها گفتند: شما کجا هستید که با فشنگ رسام به هم علامت دادیم و همدیگر را پیدا کردیم. نیروهایی را که برای کمک به موقعیت نیروهای ویژه که عملیات انجام داده بودند، فرستادیم. در فرصتی که نیروهایمان رفتند ما آمدیم که داخل نی ها به طرف بقیه نیروها برگردیم که باز متوجه شدیم که راهمان را گم کرده ایم. گفتیم: خب چطوری راه را پیدا کنیم؟ همان طوری حدسی می رفتیم که یکدفعه متوجه شدیم کنار مدرسه ایم! و نی ندارد. از بالای مدرسه عراقی ها داشتند به این طرف و آن طرف می دویدند و سنگر می گرفتند چون ما را دیده بودند و می خواستند به طرف ما شلیک کنند. هرچه به قایق رانهایمان می گفتیم: به راست بروید، چون عرب بودند متوجه نمی شدند و همین طور داشتند به سمت عراقی ها می رفتند که یکدفعه به برادر توانچه که عربی می دانست، گفتیم: شما به قایق رانها بگوئید که به سمت راست بروند. خلاصه بعد از اینکه قایق رانها متوجه شدند و به سمت راست تغییر مسیر دادند ما هم پارو را برداشتیم و تند تند اما بدون سرو صدا شروع به پارو زدن کردیم و آیه و جعلنا را خواندیم که الحمدلله یک تیر هم به سمت ما شلیک نشد! یعنی همین آیه و جعلنا را که خواندیم واقعاً مثل اینکه یک پرده ای جلوی چشمشان را گرفت و با اینکه ما از جلوی دشمن رد شدیم آنها ما را ندیدند! به نیروها که رسیدیم دیدم که آنها بر دشمن فائق آمده اند ولی ارتباط با پشت خط برقرار نبود که مطمئن بشویم که برادرها مدرسه را پاکسازی کرده اند یا نه. برادر احمد گفت: برویم بالای مدرسه ببینیم آنجا پاکسازی شده یا نه. گفتم: فکر نکنم آنجا پاکسازی شده باشد. ایشان گفت: چرا حتماً پاکسازی شده چون برادرها آنجا درگیر بودند. من به ایشان گفتم: اگر صبح برویم بهتر است ولی ایشان گفت: نه، الان باید برویم و ارتباطمان را با نیروهای خودی از آنجا به وسیله بیسیم برقرار نمائیم. قایق ران هم که متوجه شده بود گفت: صباح، صباح یعنی صبح بروید. من دوباره به برادر احمد گفتم: صبح برویم، احتمال دارد که الان عراقی ها آنجا باشند ولی برادر احمد اصرار داشت و می گفت: نه، الان برویم. بالاخره هم من واحمد جلوتر از همه به بالای مدرسه رفتیم و من آنتن بی سیم را دادم بالا و خود بی سیم را یک مقداری بالا گرفتم که به حساب ارتباط خوب برقرار بشود. گوشی را برداشتم و با فرماندهی تیپ ارتباط برقرار نمودم و گوشی را به برادر احمد دادم. ایشان در حالی که با بی سیم داشت به فرماندهی گزارش می داد که الان ما بالای مدرسه مستقر هستیم حاج آقای تسویجی که مسلح به کلاشینکف بود از جلوی ما رفت بالا و به محض اینکهبه نیم متری دو عراقی که آنجا مخفی شده بودند، رسید یکی از عراقی ها با کلاشینکف سینه حاج آقا را به رگبار بست و ایشان به شهادت رسید. بعد هم رگبار به طرف ما گرفتند و چون اسلحه نداشتیم سریع از بالای مدرسه توی قایق پریدیم و اسلحه را برداشتیم و از بالای نردبانی که کنار مدرسه بود به سمت عراقی ها تیراندازی کردیم که یکی از آنها زخمی شد. بعد دوباره داخل قایق پریدیم و بدون اینکه موتورش را روشن کنیم سریع پارو زنان از مدرسه فاصله گرفتیم و باز داخل نی ها رفتیم و از آنجا دوباره پیش نیروها رفتیم و به یک دسته از آنها گفتیم: شما بروید مدرسه را پاکسازی کنید. در حالی که برادرها می خواستند برای پاکسازی بروند آن دو عراقی از آنجا فرار کرده بودند. بعد حدود ساعت4 صبح بود که کنار دژ رفتیم و از قایق پیاده شدیم که نماز بخوانیم. برادرها هنوز با نیروهای دشمن درگیری داشتند بعد دیدیم که ماشین ها و مهمات و جنازه های دشمن آتش گرفته بود. در بین جنازه ها یک جوان عراقی را دیدم که به شدت مجروح شده بود و داشت تکان می خورد. به برادرها گفتم که این را بردارند و معالجه کنند و با قایق به عقب ببرند. بعد که روی سیل بند رفتیم دیدیم که ب سیم های خیلی پیشرفته ای از عراقی ها آنجا جامانده است. آنها جمع آوری کرده و به عقب فرستادیم. بعد هم از روی همین دژ با برادر احمد و برادر توانچه به سمت نیروها رفتیم جلو که ببینیم آنها چه کار کرده اند. حدود 7ـ6 کیلومتر که راه رفتیم به یک سه راهی رسیدیم و دیدیم یک عراقی با یک جثه چاق لنگ لنگان دارد به طرف ما می آید. مشخص بود که آدم بدبختی است وقتی جلو آمد با دستش در حالی که انگشتانش را تکان می داد به ما فهماند که 5 تا بچه دارد چون هی می گفت: خَمس،خَمس. او با حالت التماس به ما می گفت: که مرا نکشید من 5 تا بچه دارم. برادر توچه ای که عربی بلد بود به او گفت: ما مسلمانیم ما.. خلاصه یک برخورد جالبی با آن اسیر عراقی کرد. ما به اسیر عراقی گفتیم که برود و عراقی های دیگر را که داخل سنگرهای آن ططرف هستند، بیاورد. بعد هم ما به برادرها گفتیم که وقتی این اسرا آمدند آنها را به پشت خط منتقل نمایند. بعد هم خودمان به جلوی خط رفتیم و بچه ها را پشت دژی که حدود 2کیلومتر با جاده دجله فاصله داشت. بی سیم با برادرها ارتباط برقرار کنیم. حدود یکی دو ساعتی که گذشت دیدیم که دشمن با هیلیکوپتر نیرو آورد و پاتک کرد. پاتکش نیرویی بود و نیروی زرهی نداشت. دیدیم حدود سی نفر نیروی عراقی بودند که یک عده از آنها هم به سمت راست ستون داشتند می رفتند که بعد مستقیم به ما حمله کنند. توی منطقه یک جا جمع شده بودند، گفتیم: دو سه نفر آر پی جی زن می خواهیم که بروند روی سر نیروهای عراقی. تا در خواست نیرو کردیم همه برادرها اعلام آمادگی کردند! اصلاً برادرها هیچ ترس و واهمه ای به خود راه ندادند. یکی از برادرها آر پی جی را برداشت و گفت: من می روم و بدون اینکه نگاه کند ببیند کس دیگری می رود یا نه، دوید و رفت! یک برادر دیگر آر پی جی زن هم پشت سر ایشان رفت و یک برادر تیربارچی هم پشت سر ایشان آنها رفت! ما دیدیم آن سه نفر پشت سر خاکریز عراقی ها رفتند و آن برادری که اول آر پی جی گرفت و رفت، همین که می خواست به طرف دشمن شلیک کند آر پی جی اش عمل نکرد که برادر دیگر که همراهش بود آر پی جی اش را گرفت و هدف گرفت و درست وسط عراقی ها زد تا چند نفر از دشمن زخمی شدند و بقیه رو به عراق به حساب میهن خودشان به راه افتادند که برادرها با تیربار شروع به شلیک کردن به سمت آنها نمودند. که چند نفر از دشمن زخمی شدند و چند تایی هم در رفتند. بعد برای آن عده از عراقی ها که با ستون داشتند به آن طرف می رفتند که به ما حمله کنند، پشت همان خاکریز، پشت همان دژ برادرها را چیدیم تا که عراقی ها آمدند جلو، به طرف آنها شلیک کنند. وقتی به آنها رسیدند و بچه ها شروع کردند به طرف آنها شلیک کردند فشار روی دشمن به قدری از عقب زیاد بود که مجبور شدند به طرف جلو بیایند. بالاخره هم دشمن شکست مفتضحانه ای خوردند و فرار کردند. بعد که نیروها از طرف جزیره مجنون حمله کرده بودند ما باید می رفتیم و این قسمت را می گرفتیم. کلاً برنامه این بود که ما با قایق برویم و چند روزی در آنجا سر عراقی ها را گرم کنیم تا موقعیت جزیره محکم شد و برادر ها همایونشهر را گرفتند. بعد از چند روزی که ما آنجا بودیم گفتیم: برویم یک استراحتی بکنیم و ببینیم چه می شود. وقتی به جای قبلی برگشتیم مقداری که استراحت کردیم برادرهایی که آنجا بودند آمدند و از ما قدردانی کردند چون خوشحال بودند. این عملیات، عملیات پیروزمندی بود و من این پیروزی را به امام و امت شهید پرور تبریک می گویم والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه