شناسه: 141691

سعه صدر

راوی عباس تیموری: یک روز حسین به درب منزل ما آمد و بعد از احوالپرسی و کلی شوخی خداحافظی کرد و رفت . دو مرتبه برگشت و گفت: نزدیک بود یادم برود فردا تشییع جنازه برادرم مجید است تشریف بیاورید. این را گفت و رفت . تعجب کردم و با خودم گفتم که : آمده بود تا خبر شهادت برادرش را بدهد ! _ شهادت و فلسفة آن واقعاً برایش حل شده بود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه