شناسه: 141809

عشق شهادت

راوی رمضانعلی رحمانی : روز نوزده آبان ماه 1365 بود بعد از ظهر دوشنبه با شهید مؤمن را توسط یک قطار از مشهد به طرف تهران حرکت کردیم . در طول مدت مسافرت خیلی حرفها زده شد و خیلی شوخیها صورت گرفت اما چه کسی فکر می کرد شاید این آخرین مسافرت و یا آخرین دیدارمان باشد صبح روز سه شنبه 65/8/20 به ایستگاه راه آهن تهران رسیدیم پس از برداشتن ساکها با هم خدا حافظی کردیم و هر کسی به طرف مقصد خود راه افتادیم . « شهید مؤمن » پاسدار مشغول سپاه بود و در اندیمشک خدمت می کرد . من هم در بسیج در تیپ 55 پاسداران کرمانشاه وا بسته به قرارگاه رمضان مشغول خدمت بودم . پس از رسیدن به محل خدمتم اولین نامه را برای ایشان فرستادم . چون من از قبل آدرس ایشان را داشتم ولی ایشان آدرس جدید محل خدمت مرا نداشت . در نامه هایمان متذکر شدیم که پس از 45 روز خدمت به مشهد مرخصی برویم و هم دیگر را دوباره ببینیم من بعد از خومت 45 روز فوق به مشهد مرخصی آمدم . بعد از اینکه دیدارها با خانواده تازه شد به منزل خواهرم مراجعه کردم ، متوجه شدم که محمد قبل از قرار به مرخصی آمده است و دو روز قبل از آمدن من دوباره به منطقه برگشته است . خیلی ناراحت شدم چون دیگر معلوم نبود که کی او را خواهم دید از طرفی دلم خیلی برایش تنگ شده بود به هر حال بعد از دید و باز دید و تازه کردن دیدارها از منزل خواهرم خداحافظی کرده به منزل برگشتم تا توجه به حرفهای خواهرم که می گفت : محمد در زمان رفتن بلیت قطار نتوانسته است بگیرد. لذا با تلاش فراوان موفق نشده است که با یک فروند هواپیمایی ارتش عازم منطقه شود . خیلی فکرها به مغزم خطور کرد و با خود گفتم شاید عملیات در پیش است که این قدر نیروها را زود مرخصی فرستاده اند . فردای آنروز طبق معمول از خواب رود بیدار شدم بعد از صرف صبهانه در منزل نشسته بودیم که زنگ در حیاط به صدا در آمد رفتم و در را باز کردم . با کمال نا باوری عمه محمد را که در همان منطقة منزل ما ساکن بود و چنان رفت و آمدی به جزء مواقع ضروری نداشتیم را در مقابل خود دیدم پس از احوال پرسی به داخل منزل دعوت شدند ایشان پس از چند لحظه ای که نشست ناگهان گفت : فکر می کنم عمه مجروح شده است از آنجایی که چند تن از بستگان در منطقه حضور داشتند نام آنها نیز محمد بود مادرم مشت را به سینه اش کوبید و بلند گفت : عمه ؟ وی گفت : عمه پسر برادرم پس از مطمئن شدن از موضوع علی را که ایشان از عمه خبر داشتند را جویا شدم ظاهرأ برادران تعاون سپاه مشهد به درب مغازة پسر عمویم اطلاع داده بودند که ایشان به درجه رفیع شهادت نائل آمده اند . به هر حال موضوع خیلی غیر منتظره بود چون محمد سه روز پیش از مشهد رفته بود به اتفاق خواهران و مادرم به منزل محمد که دیروز در آنجا بودیم و از آمدن و رفتن ایشان سئوال می کردم . رفتیم قبل از ما به محل کار پدرش اطلاع داده بودند و وقتی ما به منزل خواهرم رسیدیم . خواهرم را در حالی دیدم که از فرط گریه چشمانش قرمز شده بود و از خودی خود شده بود پدرش در گوشه ای از خانه زانوی غم به بغل گرفته بود و زیر لب با محمد عزیزش زمزمه می کرد واقعأ چه صحنه ای پس از گذشت 12 سال هنوز مجلس غم انگیز را از یاد نبرده ام و هر یک از اقوام به نحوی از هجرت مظلومانه اش و غریبانه اش اشک ماتم می ریختند و در زیر لب با خدای محمد نجوا می کردند . خلاصه بنا گردند که جهت رویت پیکر به معراج شهدا مراجعه کنیم و هر کس دنبال کاری و من هم پس از رفتن آنها به معراج به بنیاد شهید چاپ پوستر و عکس و چگونگی مراسم تشییع مراجعه نمودم آن شب را هیچ کس پلک بر روی چشم نگذلشت و خانواده اش در بی تابی و سوگواری بودند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه