شناسه: 141943

دوران تحصيل

راوی جلیل موفق یامی : زمانی که ما در روستا زندگی می کردیم، من و برادرم جلال الدین دوره راهنمایی، در فاروج خانه کوچکی اجاره کرده بودیم و درس می خواندیم. یک روز که برف سنگینی آمده بود و هوا خیلی سرد بود، من به همراه شهید و چند تن از دوستان پیاده به طرف فاروج به راه افتادیم. مدتی که راه رفتیم از شدت سرما دستها و پاهایمان یخ زده بود طوریکه شهید توان خود را از دست داد و دیگر قادر به حرکت نبود. یکی از دوستان او را روی کول خود گرفت و به راه افتادیم. بالاخره به هر مشقتی که بود به فاروج رسیدیم وقتی به جلو درب خانه رسیدیم، آنقدر دستهایمان یخ زده بود که نتوانستیم درب خانه را باز کنیم و از همسایه خواستیم که درب را باز کند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه