خاطرات سياسي
راوی علی ملی : در سال 56 ، روزی آقای موفّق نواری از سخنرانیهای امام را در فلکة صاحب الزمان به من داد و گفت : من کار دارم این نوار را ببر خانه . نوار را زیر زین موتور گازیم گذاشتم و به طرف حرکت کردم . نزدیک چهار طبقه یک فرد نظامی که در آنجا ایستاده بود گفت : آقای موتوری ! بیا اینجا با تو کار دارم . قلبم به تپش افتاد و تصمیم به فرار گرفتم که فرار کنم ولی با خود گفتم فایده ای ندارد و با این موتور نمی شود فرار کرد . موتور را کنار کشیدم و نزدیک او رفتم . رنگم پریده بود و به شدّت بدنم می لرزید . توکّل بر خدا کردم و زیر لب آیه ای را که آقای موفّق در مواقع گرفتاری زمزمه می کرد ، خواندم . او که مرا به این حال دید گفت : چرا می لرزی ؟ گفتم : ترسیدم که خلافی کرده باشم . گفت : نخیر شما خلافی نکرده اید . فقط وقتی به ایستگاه سراب رسیدی به مأموری که آنجا ایستاده است از قول من بگو اینجا پیش من بیاید .
ثبت دیدگاه