خاطرات سیاسی
راوی علی ملی : روزی آقای موفّق با یکی از دوستانش ، با عجله و نفس نفس زنان به خانة ما آمدند . گفتم : چه شده است ؟ گفت : اعلامیّه پخش می کردیم که ساواکیها دیدند و دنبالمان هستند که دستگیرمان کنند . مادرم آنها را در اتاقی مخفی کرد و هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که ساواکیها وارد خانه شدند . همه جا را گشتند و به آن اتاقی که آنها مخفی شده بودند نیز رفتند ولی گویا کور شده بودند و آنها را ندیدند .
ثبت دیدگاه