پيش بيني شهادت
راوی مجید موسوی نژاد : سید در چادر بغلی ما بود و من دوست داشتم که بیشتر کنار او باشم . از شما چه پنهان هم همشهری بودیم و هم پسر عمو البته نه پسر عموی اصلی از طریق جدمان آقا موسی بن جعفر با هم نسبت داشتیم . سید اخلاق ملایمی داشت بسیار متواضع و کم حرف بود . بنده ناقابل را به دوستی قبول کرده بود این برایم افتخاری بود . آن شب به یاد ماندنی را هرگز فراموش نمی کنم به چادرش رفتم تا بیشتر او را ببینم شب عجیبی بود در آن سرمای شدید دی ماه گرمای زیادی بر ما حاکم بود . با سید غرق در راز و نیاز بودم . ناگهان به من گفت : آقا مجید یک حرفی می خوام بگویم به شرطی که قول بدهی به آن عمل کنی و به بقیه مشهدیها هم بگو. گفتم سید کوچکم هر امری باشد گفت : راستش دیشب خواب دیدم که یکی از بچه های مشهدی در این اعزام شهید می شود ترا به خدا قسم اگر من بودم هر موقع که خواجه ربیع آمدی سر مزارم بیایی . ناگهان دلم لرزید و چشمانم پر از اشک شد و زبانم بند آمد . سحر گاه عملیات فرا رسید بعد از روبوسی و خداحافظی با سید دیگر سید را ندیدم خواب سید تعبیر شد و خودش به شهادت رسید . درست گفته بود و از بچه های مشهد فقط یک نفر شهید شد عملیات تمام شدبه شهر خویش بر گشتیم با بچه ها قرار گذاشتیم که به دیدن پدر شهید سید محمود برویم ساعتی با هم نشستیم و جلسه گذاشتیم که چگونه با پدرش رو به رو شویم لحظه موعود فر ا رسید قلبهایمان مثل امواج دریای توفانی متلاطم بود. به در منزلشان رسیدیم وارد شدیم و یکی پس از دیگری در گوشه ای نشستیم ناگهان پیرمردی روحانی و در عین حال نورانی وارد خانه شد همگی از جا بلند شدیم و زبانمان بند آمد بود پدر محترم شهید با ذکر صلواتی به ما آرامش داد بدون مقدمه جعبه شیرینی را از طاقچه بر داشت و دور گرداند. صورت یکی یکی ما را بوسید و با چهره ای خندان به ما خوش آمد گفت . نمی دانستم که روی زمین یا روی آسمان هستم و در خواب یا بیداری هستم . تمام معادلات و محاسبات ما بهم ریخته بود باورش برایم مشکل بود . ما را به شنیدن کلام شیرینش دعوت کرد . با تمام وجود گوش شده بود یم که حاج آقا موسوی چه می خواهد بگوید خلاصه خیلی متین و خندان گفت : سید محمود به میهمانی برادرش سید علی رفته است.
ثبت دیدگاه