آخرين وداع با خانواده
راوی خدیجه منیدری: سری آخری که برادرم حسین می خواست به جبهه برود به خانه ما آمد. گفتم کجا می روی چون من مریض بودم گفت: می خواهم بروم شاهرود.من هم قبول کردم .بعد خداحافظی کرد و رفت بعد از چند روز رفیقانش آمدند و گفتند: برادرت می خواهد به جبهه برود من هم سریع چادر سرم کردم و به پایگاه رفتم دیدم کفن به تن کرده یک جیغ کشیدم و گفتم این چیه؟ کجا می خواهی بروی؟ گفت: چون مریض بودی نخواستم بفهمی که می خواهم به جبهه بروم. بلاخره حسین به جبهه رفت و از جبهه چند عکس یادگاری گرفته بود که از طریق دوستش برای من فرستاد. گفتم : چرا خودش نیامد؟ دوستش گفت: چون حسین مرخصی نداشت به من سفارش کرد که بیایم و از شما خبر بگیرم.
ثبت دیدگاه