آخرين وداع با خانواده
راوی گل محمد مقدسی: یک خاطره از آخرین باری که برادر شهیدم نورمحمد را دیدم برایتان تعریف می کنم. ساعت 7:30دقیقه صبح روز یکشنبه 23آذر سال 1365بود یعنی یک ماه قبل از شهادت نور محمد. شب همان روز با هم تصمیم گرفتیم که به اداره ی ثبت اسناد بجنورد برویم چون از آن اداره نامه آمده بود که زمینهای عادی را سند می دهند ،آن شب تصمیم گرفتیم که صبح زود به اداره ی ثبت برویم و نوبت بایستیم تا زود تر نوبتمان بشود .بالاخره صبح زود من به همراه پدرم و دامادمان و شهید به طرف اداره ی ثبت بجنورد به راه افتادیم که در بین راه برادرم نور محمد به ما گفت:شما بروید ،من یک کاری دارم بعد می آیم ،من به او گفتم: پس زود تر بیایی چون امروز روز اول ثبت نام است امکان دارد شلوغ باشد ،بعد ما رفتیم و داخل صف ایستادیم و برای خودمان فرم تقاضا گرفتیم وپر کردیم ولی دیدیم برادرم نور محمد نیامد و فرم های تقاضا تمام شد و اداره اعلام کرد که فرم ها تمام شده بقیه بروند تا روز بعد ما خیلی ناراحت شدیم که ایشان نیامد . تا اینکه بعد از مدتی دیدیم که ایشان آمدند من با همان حالت ناراحتی به ایشان گفتم :کجا بودی ؟ما از صبح اینجا منتظر شما هستیم ما برای خودمان فرم تقاضا گرفتیم و پر کردیم و حالا هم فرمها تمام شده است. دیدم ایشان با چهره ی خندان گفت: ای برادر شما دنبال چه هستید. بیا این پرونده من حالا امروز نشد فردا ،فردا نشد ،پس فردا یا روز بعد شما مال من را پر می کنید و می آوری در نوبت می گذاری ،ما رفتیم وخداحافظ . به او گفتم :مگر کجا می خواهی بروی ،گفت :الان من رفتم بسیج و اسم خودم را برای اعزام به جبهه نوشتم . الان هم می خواهند اعزام کنند همانجا وسایل را به من داد و خداحافظی کردیم و آن آخرین دیداری بود که من و ایشان با هم دیگر داشتیم. چون بعدها به درجه ی رفیع و والای شهادت نائل گردید و خبر شهادتش را برایمان آوردند.
ثبت دیدگاه