عشق به جهاد
راوی زهرا درمیانی: پسرم صفر علی وقتی می خواست به جبهه برود، سنش از لحاظ قانونی کوچک بود با چند با رفت و آمد جهت اعزام دید او را اعزام نمی کنند پیر مردی را که از آشنایان بود او را بجای پدرش به اداره ثبت می برد تا شناسنامه اش را بزرگ کند . بعد از این کار به ما گفت : می خواهم به جبهه بروم وقتی اصرار او را دیدم گفتم : به خوبی و سلامتی برو . مدتی را در جبهه بود و هر از چند گاهی به مرخصی می آمد . تا اینکه یک روز به من گفت : من زن می خواهم و من هم برایش به خواستگاری رفتم و خودش هم یک دختر انقلابی را به عنوان همسر برگزید. حدود 30 روز از ازدواجش گذشته بود که به جبهه اعزام شد و بعد از دو ماه به مرخصی آمد . که دید همسرش حامله است بعد از چند روزی دوباره به جبهه رفت . وقتی می خواست بچه اش به دنیا بیایید . تلگراف زدیم یک چند روزی آمد و وقتی به جبهه برگشت به شهادت رسید.
ثبت دیدگاه