جهاد با نفس
راوی علی معلمی: من در پادگان شهید برونسی اهواز در گردان انصار بودم . برادرم مهدی که به مرخصی آمده بود . آدرس مرا از خانه گرفته بود و یک روز عصر که من نزدیک چادر ایستاده بودم به دیدنم آمد . احوالپرسی کردیم و بعد او گفت : برادر بیا با هم یک عکس بگیریم . موقعی که برای عکس گرفتن آماده شدیم ، ایشان دست خود را برگردنم انداخت ، من به ایشان گفتم : دستت را بردار و ایشان در جوابم گفت : دوست دارم این عکس یادگار بماند معلوم نیست دوباره همدیگر را ببینیم یا نه ؟ من گفتم برادر تو هم بیا به گردان ما . ایشان در جواب گفت : مدتی است آموزش دیده که جزء نیروهای خط شکن باشد و من به اصرار گفتم : خودم با فرمانده تان می گویم که اجازه شما را بدهد که به گردان ما بیایی و بعد با خودش محمد حسین محمودی که از همسنگرانم بود پیش فرمانده ایشان رفتیم و وقتی من موضوع را به فرمانده گفتم : ، برادرم عرض کرد که من اصلاً نمی خواهم به گردان شما بیایم . من احساس مسؤلیت می کنم ، مدتی است که ما اینجا خوردیم و خوابیدیم حالا وقت عمل است و من باید به خط بروم ما که دیدیم سعی ما به جایی نمی رسد با مصدومین برگشتیم . ساعت 8 شب بود که گفتند گردان خط شکن سوار ماشینها برای اعزام به خط مقدم شود . من و محمودی رفتیم با ایشان خداحافظی کنیم و ایشان گفت : برادر جان دعا کن پیروز شویم و به هدف خود برسیم . خداحافظی کرده ، ما به چادر ها برگشته و خوابیدیم . شب بعد ما را هم به خرمشهر بردند ساعت 12 شب بود ما در آسایشگاه بودیم . دشمن منور خوشه ای می ریخت و تمام منطقه روشن شده بود . بچه ها همه بلند شدند دعای توسل خوانده و گریه کردیم و از خداوند طلب پیروزی برای رزمندگان کردیم . شب تا صبح بیدار بودیم و صبح نماز جماعت برقرار شد و خمپاره های دشمن همچنان به اطراف آسایشگاه اصابت می کرد بعد از ظهر شد ، چون من مسؤل دسته بودم فرمانده به من گفت : آقای معلمی نیروهای خود را آماده کنید که می خواهیم به خط مقدم برویم از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم . شب شد و ما را به خط مقدم بردند چند تا از نیروها که از قبل آنجا بودند گفتند عملیات لو رفته است و بچه های خط شکن اکثراً شهید و یا اسیر شده اند . من که برادرم جزء نیروهای خط شکن بود نگران شدم و جلوی سنگر ها می رفتم و کلاه آهنی هایی که آنجا بود برمی داشتم ، می دیدم ، می بوییدم و می بوسیدم و با خود می گفتم : گلی گم کرده ام می جویم او را به هر گل می رسم می بویم او را گریه می کردم اما اثری از برادرم نبود . روز بعد فرمانده ما که محمد کریمی بود گفت : آماده باشید که فرمانده گردان گفته بچه ها را از اینجا ببرید . شب ما را سوار ماشین کرده و به پادگان شهید برونسی آوردند من که نگران بودم سراغش را از هر کسی می گرفتم . هر سه شب به همین صورت گذشت شب سوم آقای قلی زاده که فرمانده گردان بود بچه ها را جمع کرد و خطاب به بچه هایی که که شب اول به خط نرفته بودند ، گفت : آماده باشید که به خط نرفته بودند . گفت : آماده باشید که به خط برویم که هشت شهید در بین نیروهای خودی و عراقی جا مانده است . باید برویم و جنازه هایشان را بیاوریم . یک دفعه دیدم یکی از نیروها به گریه افتاد و گفت : من روحیه ندارم . فرمانده گفت : خانواده شهداء چشم به راه هستند و هر جنازه ای که ما بیاوریم اجر و مزد دارد . من گفتم : آقای قلی زاده به جای ایشان اسم مرا بنویسید چند تا از بچه های هم سنگر هم اسم نوشتند . فرمانده که می دانست برادرم شهید شده و جنازه او هم آنجاست گفت : نه شما شب اول خط رفته ای . بالاخره با اصرار اسم نوشتم . شب ماشینهای تویوتا آمدند که ما را به خط ببرند از پشت خاکریز می رفتیم و چراغهای ماشین خاموش بود که ماشینی از روبرو آمد ، تصادف کردیم . من دست راستم آسیب دید و سرم کمی خونی شد و ماشینهای دیگری آمد و ما را به بهداری برد و گفت : آنهایی که مجروح هستند به معراج شهدا بردند تا نیروهای دیگر برای بدست آوردن شهدا بروند . من گفتم : با یک دستم می توانم برانکارد را بگیرم و فرمانده گفت : آقای معلمی از شما خواهشمندم برگردید به معراج شهدا . ساعتی گذشت و همه بچه ها آمدند و ساعت آمدن آنها را جویا شدیم و آنها گفتند دیشب غواص ها جنازه شهدا را به پادگان شهید برونسی منتقل کرده اند . یکی دو شب بعد فرمانده به من گفت آقای معلمی شما مرخصی یا ترخیصی بگیر چون برادرتان مجروح شده ، در بیمارستان است من که حالا تقریباً مطمئن شده بودم برادرم مهدی شهید شده است . گفتم : مرخصی می گیرم تا به تشیع جنازه برادرم برسم . حتماً جنازه او جزء همان هشت نفر بوده است . سوار ماشین شده ، راه خانه را پیش گرفتم و با خودم گفتم معلوم نیست کسی در خانه هست یا نه ، معلوم نیست خانواده کجا هستند ؟ به خانه رسیدم ساعت 12 شب بود و کسی در خانه نبود به خانه برادر بزرگترم رفتم لامپها روشن بود و چند نفری در خانه بودند پدر و مادر و برادرهای دیگر آنجا بودند . حالا دیگر مطمئن شدم که مهدی جان شهید شده است و به هدف و آرزوی همیشگی خود رسیده است . وارد خانه شدم پدر و مادر و برادر ها از دیدن من خوشخال شدند چون فکر می کردند من هم به شهادت رسیده ام و من عرض کردم ای بابا ما لیاقت این حرفها را نداریم . »
ثبت دیدگاه