شناسه: 143665

عشق به جهاد

راوی سید عباس مشکانی: به یاد دارم یکبار علی از جبهه آمده بود و وقتی یک شب به خانه آمد . گفت : پدر قصد دارم دوباره به جبهه بروم که من گفتم : شما که دائما در جبهه هستی و من اینجا دست تنها هستم دیگر نمی خواهد به جبهه بروی . دیدم ناراحت شد وبه اتاق خودش رفت و تا ساعت دوازده ، نوار کافی را گذاشت و تا صبح صدای گریه اش می آمد . صبح که شد مادرش گفت : کاری به کارش نداشته باش بگذار برود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه