حالات معنوي قبل از شهادت
راوی حسین ایثارگر: آخرین مرخصی که رجب از جبهه آمده بود از من دعوت کرد که به خانه آنها بروم من هم تو رو درواسی ماندم و داخل خانه رفتیم بعد از احوالپرسی هنوز لباس رزمش را در نیاورده بود نشست و به زمین نگاه کرد و شروع به گریه کردن نمود گفتم چه خبر شده؟ او با انگشتش یک نقشه کشید و گفت اینجا خط ماست و نیرو هم خیلی کم داریم بعد مادرش آمد و گفت شام حاضر است بیایید سر سفره که رجب گفت: من شام نمی خورم و می خواهم تنها باشم و حتی به من گفت از اتاق برو بیرون و بعد تختش را جمع کرد و 2 تا3 تا شمع روشن کرد و شروع به خواندن دعا و راز و نیاز با خدای خود با حالتی که اشک از چشمانش می ریخت و حالت عجیبی داشت وقتی که خواست بخوابد پلاکش را توی دستش گذاشت و خوابید صبح که ازخواب بیدار شد گفت: این دفعه که بروم معلوم نیست که برگردم یا نه من با حالت شوخی به او گفتم این چه حرفی است که می زنی؟ گفت: من به دلم افتاده یا مجروح می شوم یا شهید و بعد طریقه شهادتش و حتی تصویر جنازه اش را به من گفت وقتی رجب مرخصی اش تمام شد با حالتی خندان و مهربان از خانواده و من خداحافظی کرد و به جبهه رفت . بعد از مدتی که در جبهه بود و در منطقه عملیاتی هنگام سرکشی از سنگرها توسط خمپاره دشمن که بر سر و پشتش اصابت کرده بود بر شهادت رسید و وقتی من به بالای سرش رسیدم همانگونه که پیش بینی کرده بود و گفته بود به شهادت رسیده است.
ثبت دیدگاه