شناسه: 143853

عشق به جهاد

راوی کلثوم باقری: یک شب جمعه جهت شرکت در دعای کمیل به مسجد رفته بودیم. علی اکبر از شهر آمده بود، دیده بود ما نیستیم. لباسش را پوشید وبه مسجد آمد.دیدم ناراحت است.به او گفتم:چرا ناراحتی؟ اگر زن می خواهی بگو، دیدم مشتش را محکم به دیوار زد وگفت : حالا موقع جنگ است،موقع زن گرفتن نیست. من می خواهم بروم جبهه. من به او گفتم:مادر جان،تو در همان جا که هستی وآموزش نظامی می دهی مثل جبهه است.نیازی نیست که به جبهه بروی.علی اکبر گفت: نه هیچ وقت آنجا جبهه نیست. گفتم: چرا گوشی در گوشهایت هست.گفت: از صدای تیرها است که از کنار گوشم رد می شودو پرده های گوشم پاره شد. شما خبر نداشتید15روز من دربیمارستان بودم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه