شناسه: 143854

اولين اعزام

راوی کلثوم باقری: یک شب نشسته بودیم رو به من کرد و گفت: مادر . گفتم که بله ؟ علی اکبر گفت : این کاغذ را امضاء کن .گفتم: من که امضاء ندارم . او گفت : پس انگشت بزن . بعد گفتم : برای چی؟ علی اکبر گفت : می خواهم بروم به جبهه گفته اند: باید از پدر و مادرت رضایت نامه داشته باشی .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه