شناسه: 145605

جهاد با نفس

راوی محمد محمدزاده : حسین خارج از ماه رمضان روزه می گرفت . یک شب اهل خانه به یکی از روستاها ی اطراف رفتند و نشد که زودتر برگردند . وقتی که آمدند دیدند که حسین ساعت را با پارچه بگوشش بسته که اگر کسی او را بیدار نکرد ، با صدای ساعت بیدار شود . تا آنجا روزه گرفت که بلاخره مادر به وحشت افتاد و گفت : این قدر که تو روزه می گیری ، خوب نیست و به وی گوشزد کرد که دیگر تو را بیدار نخواهم کرد . مادر می گوید : در نیمه های شب دیدم برق اتاق دیگر روشن است و صدایی می آید ، رفتم ببینم که چه خبر است . دیدم حسین برای خوردن سحری بیدار شده و نان و پنیر می خورد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه