شناسه: 146278

شرح عملیات

به روایت از قاسم بصیری فر : آموزش ما در اردوگاه حیدریه اهواز تمام شد. نزدیک غروب بود. اسلحه تحویل گرفتیم ماجونی آنقدر خود را سنگین کرده بود که به سختی راه می رفت. از بس که نارنجک به خود بسته بود. او می گفت نباید دس عراقی ها اسیر شویم. از اردوگاه حیدریه آموزش ما که تقسیم شدیم به دژ خرمشهر. عراق شبها آنها را به شدت می کوبید. بعد از مدتی که در آنجا مستقر شدیم فهمیدیم که امشب شب وداع است و فردا احتمال دیدن دوستان کم است. همه از هم طلب بخشش و شفاعت می کردند. حدود طلوع آفتاب راه افتادیم به طرف خط (2) شلمچه نزدیک خط (2) پیاده شدیم و آهسته خود را به شیارهایی که جهت وصل سنگرها به یکدیگر کنده شده بودند رساندیم اما بعلت خستگی زیاد زیر بارش شدید گلوله های عراقی خوابمان برد.طرف ساعت 11/5 ظهر بود که نهار آوردند. پلو سبزی با گوشت داخل پلاستیم پس از صرف نهار و خواندن نماز بوسیله یک تویوتا شکاری به طرف خط اول رفتیم. دسته شهید ماجونی از ما جدا شد. آنها تیر بار چی بودند. ما از طرف چپ رفتیم و آنها از طرف راست به صورت هلال عراقی ها در دل ما بودند. نزدیکی غروب بود که به ما گفتند: پیشروی کنید، با شروع پیشروی خاکریز اول را رد کردیم که با آمدن یک خمپاره زماندار من بشدت مجروح شدم. از تمام بدنم بشدت خون می ریخت به خودم که آمدم دیدم رفقا من را سوار یک ماشین کرده اند. و به پشت خط آورده اند. البته دیگر از محمد خبری نداشتم. چهار پنج روز بعد خبر دادند که مفقود شده ولی بعد از پیشروی نیروهای خودی گفتند: که جنازه اش پیدا شده.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه