خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
احمد صبحها سر کار مىرفت با درآمدش یک تفنگ بادى خریده بود بعد بچهها با تفنگ بادى زده بودند تو چشمش و هر کارى مىکردیم نمىگفت کى چشمش را این طورى کرده بعد به زور او را به کمک آقاى عاقبتى به بیمارستان بردیم همچنین که از ماشین پیاده شدیم فرار کرد و حسین آقاى عاقبتى به دنبالش دوید و او را گرفت خلاصه او را پیش دکتر بردیم و دکتر ساچمه را از چشمش بیرون آورد چند وقتى هم در بیمارستان خوابید تا چشمش خوب شد بعد پیش من آمد و گفت ببین مادر اگر آن روز به شما مىگفتم که بچه کدام همسایه چشم را این طورى کرده است شما به در خانه آنها مىرفتید و دعوا مىکردید و آبرویشان را مىبردید و تا روز قیامت هم با هم قهر بودید حالا که من به شما چیزى نگفتم چشمم خوب شد و شما هم با همسایه دعوا نکردید.
ثبت دیدگاه