شناسه: 146948

خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

احمد صبح‏ها سر کار مى‏رفت با درآمدش یک تفنگ بادى خریده بود بعد بچه‏ها با تفنگ بادى زده بودند تو چشمش و هر کارى مى‏کردیم نمى‏گفت کى چشمش را این طورى کرده بعد به زور او را به کمک آقاى عاقبتى به بیمارستان بردیم همچنین که از ماشین پیاده شدیم فرار کرد و حسین آقاى عاقبتى به دنبالش دوید و او را گرفت خلاصه او را پیش دکتر بردیم و دکتر ساچمه را از چشمش بیرون آورد چند وقتى هم در بیمارستان خوابید تا چشمش خوب شد بعد پیش من آمد و گفت ببین مادر اگر آن روز به شما مى‏گفتم که بچه کدام همسایه چشم را این طورى کرده است شما به در خانه آنها مى‏رفتید و دعوا مى‏کردید و آبرویشان را مى‏بردید و تا روز قیامت هم با هم قهر بودید حالا که من به شما چیزى نگفتم چشمم خوب شد و شما هم با همسایه دعوا نکردید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه