خاطرات سياسي
راوی اشرف تابانه: از وقتی که انقلاب شد او اصلاً توی خانه نبود همه اش مسجد بود اینطرف و آنطرف می رفت. در راهپیماییها شرکت می کرد یکبار 20 روز گمشده بود اما او را پیدا نکردیم چون در راهپیماییها مردم را می کشتند ما می ترسیدیم او را کشته باشند. به امام رضا (ع) متوسل شدم تا اینکه یک شب ساعت 1 خودش آمد. بدنش سیاه وکبود بود. آنقدر ساواکیها او را با باتوم ، کابل و سیم زده بودند تا اعتراف کند که اعلامیه ها را از چه کسی گرفته اما او نگفته بود.
ثبت دیدگاه