اولين اعزام
راوی معصومه کلاته میمری: یک روز هادی به پیش من آمد تا اجازه بگیرد و به جبهه برود . به او گفتم: پسرم سن شما کم است و قدتان کوتاه . من هم اگر اجازه بدهم آنها شما را نمی برند . او گفت ک شما اجازه بده رفتنش با من . وقتی رضایت نامه را به او دادم روز اعزام بود و او کفشهای دایی اش را که پاشنه بلند بود برداشت و با آنها توانست به منطقه برود.
ثبت دیدگاه