رعايت آداب مستحب
راوی محمد کشمیری: من هر وقت می خواستم به علی کشمیری سلام کنم ، او زودتر از من سلام می کرد و من هیچ وقت موفق نشدم زودتر از او سلام کنم تا اینکه بعد از شهادتشان ایشان را در خواب دیدم ، خواستم سلام کنم ولی او زودتر از من سلام کرد و من جواب سلامش را دادم و در عالم خواب می دانستم که او شهید شده است . بعد گفتم : حالت چطور است ؟ گفت : خیلی خوب است . بعد گفتم : آقای کشمیری آیا من هم میتوانم پیش شما بیایم ؟ ایشان سنگی را که کاملاً سرخ بود و به اندازه یک گردو بود برداشت و به دست من داد و گفت : اگر توانستی این سنگ را در دستت نگه داری می توانی پیش ما بیایی . همین که سنگ سرخ را به دست من داد دستم به شدت سوخت و از شدت سوزش از خواب بیدار شدم و احساس کردم که دستم می سوزد . من اینگونه خواب را تعبیر کردم که من شهید نمی شوم ولی مجروح می شوم . همینطور هم شد من مجروح شدم ولی شهادت نصیبم نشد.
ثبت دیدگاه