امدادهاي غيبي
راوی علی ایمانی: یک روز به کاوه خبر رسید که تعدادی از نیروهای لشگر قدس گیلان به دست ضد انقلاب در منطقه بانه اسیر شده اند.کاوه بلافاصله نیروها را آماده باش دادند وبه سمت بانه حرکت کردیم . در نوار مرزی ارتفاعات بسیار بلندی بود و مقرر گردید برادر قمی فرماندهی سه گردان را بر عهده گرفتند و از یک محور وارد عمل شدند .کاوه در محل قرارگاه داشت و عملیات را هدایت می کرد.آن روز نیروهای آقای قمی توفیقی بدست نیاوردند چون منطقه علاوه بر ارتفاعات دارای جنگل زیادی بود.این موضوع تا ظهر ادامه داشت.محلی که ما بودیم یک تپه تا محل درگیری فاصله داشت ماشین از این محل جلوتر نمی توانست برود.کاوه از اینکه نیروها نتوانسته بودند کاری از پیش ببرند ناراحت بود . ظهر نماز را در یک سطح شیبداری به جماعت برگزار کردیم.کاوه در کنار قبضه منی کاتیوشا دائم در حال رفت و آمد بود یک تسبیح هم به دستش بود و مرتب می چرخاند.یک دفعه نمی دانم چی به ذهنش رسید یا چه صحنه ای دید که کاوه به مسئول منی کاتیوشاب یک نقطه ای اشاره کرد وگفت آنجا را بکوب! حتی گفت برادر فلانی صهیونیست وار بکوب.رحم نکن فورا بزن این قبضه هر چه گلوله داشت شلیک کرد.خمپاره 120 و احتمالا توپخانه ای هم که وجود داشت شروع به ریختن آتش روی آن منطقه کردند.ما نمی دانیم به ایشان چه الهامی شد.در صورتی مه دیده بان هم نداشتیم که بگوییم دیده بان آن منطقه را گزارش کرده بود تا این آتش ها ریخته شد ورق جنگ برگشت و آقای قمی تماس گرفت که ما بالا رسیدیم گردان ها یکی یکی تماس گرفتند که ما به هدفمان رسیدیم . جنازه شهدابا قاطر پایین آوردند .نیروها اهداف را گرفتند و دشمن هم فرار کرد و ار سه راهی خبر آوردند مه ضد انقلاب 300 نفر کشته داده است این قضیه گذشت تا اینکه یک روز بعد از چند ماه در بیمارستان بنت الهدی مشهد یک برادری را دیدم با هم آشنا شدیم آن برادر اظهار داشت مه من اسیر بودم و از عراق فرار کردم پرسیدم از کجا فرار کردی ؟گفت از سمت بانه فهمیدم از همان اسرایی است که متعلق به لشگر قدس گیلان بود و ما برای آزادی آنان رفته بودیم مقداری با هم صحبت کردیم و گفتم که ما نیروی عمل کننده بودیم وقصد داشتیم شما را آزاد کنیم .پرسیدم کیفیت اسارت آن روز شما چطور بود گفت در هر صورت ما که اسیر شدیم دسته جمعی ما را به داخل عمق عراق بردند به سه راهی که رسیدیم دیدیم نیروهای عظیمی از دشمن در آنجا قرار دارند به نحوی که ما قطع امید کردیم یک دفعه دیدیم آتش در جمعی ریخته شد به نحوی که همه عراقی ها وضد انثلاب به دنبال جان و پناه می گشتند ما را رها کرده و فرار می کردند می گفت در این نقطه نیروهایشان را تجهیزکرده بودند و پشتیبانی از این منطقه انجام می شد.می گفت وقتی عقبه زده شده هلی کوپترهای دشمن فرار می کردند .بعد که به ارتفاعات مسلط شدیم برای پاکسازی روستا رفتیم وبه سختی از رودخانه ای که آنجا عبور کردیم هر چه جستجو می کردیم کسی را نیافتیم . سرانجام به درب یک خانه ای رفته و هر چه درب را کوبیدیم کسی آن را باز نکرد .درب را باز کرده و وارد منزل شدیم مقداری که جلو رفتیم به یک درب دیگری برخورد کردیم آن را نیز گشودیم و وارد اتاق شدیم فکر می کنم انتهای اتاق سوم یک کرسی بود و دو نفر جوان آنجا نشسته بودند .از اینکه درب را برای ما باز نکرده بودند مشکوک شدیم به یکی از میخ هایی که به دیوار آویزان شده بود پلاک یک رزمده آویزان بود که خیلی متاثر شدیم .ما این پلاک را برداشته وبه مسئول مربوطه داده بودیم که بررسی کنند متعلق به چه کسی است.
ثبت دیدگاه