خاطره شماره 27 - شهید محمود کاوه
راوی برازنده: عملیات والفجر 9 شروع شد و تیپ ویژه شهدا عملیات را با موفقیت انجام داد . جواب پاتکهای عراق را دادیم ، بعد از اینکه به قول معروف خط تثبیت شد و مطمئن شدیم که دیگر خطری نیست بچه ها رفتند که استراحتی بکنند و برای مراحل بعدی عملیات خودشان را آماده کنند . خط را تحویل لشکر 77 ارتش دادیم و ما به عقب برگشتیم و بچه ها رفتند به مقر تیپ و هر کس سراغ برادر کاوه را می رفت که اجازه بگیرد و چند روزی به مرخصی برود ، از طرفی خانواده ها هم چون می دانستند که عملیات شده است ، نگران بودند . من رفتم کسب اجازه بکنم که اگر اجازه بدهید چند روزی مرخصی برویم . برادر کاوه گفت شما نمی توانی بروی . گفتم : خسته ام نه ماه است که به خانه نرفتیم گفت نه ماه که هیچی اگر نه سال هم نرفته باشی الان شما نمی توانی بروی . گفتم چشم قرار بود پشتیبانی منطقه را برای عملیات بعدی آماده بکنیم . در همان منطقه ایشان کارهای پشتیبانی را به ما واگذار کردند و ما تعدادی از برادران را انتخاب کردیم و از آقای کاوه دستوراتش را گرفتیم و نوشتند امکانات و وسایلی را که نیاز داشتیم گرفتیم و برگشتیم توی منطقه . منطقه را کاملا آماده عملیات بعدی کردیم ، برای تمام واحدها جا درست کرده بودیم . بهداری ، تدارکات و سنگرهای گردانها همه را آماده کردیم آقای کاوه آمده بودند که یک بازدیدی به عمل آورند . آقای خانی را هم که آورده بودند که به عنوان مسئول محور معرفی کنند و به منطقه آشنایشان کنند . از کارهایی هم که انجام داده بودیم کاوه بازدید کردند . قرارگاه تاکتیکی را هم که برایشان در نظر گرفته بودیم به ایشان نشان دادیم ، همه را تایید کردند . بجز قرارگاه تاکتیکی را . بنده به ایشان گفتم اینجا از نظر نظامی بهترین موقعیت را دارد ، دلیل قانع کننده و روشنی را هم آوردم ولی ایشان همیشه می خواست یک قدم جلوتر از بقیه باشد . یک محلی که عراقی ها نسبت به آن دید کامل داشتند و خیلی جسارت و شجاعت می خواست و یک نوع خودکشی محسوب می شد ، ایشان گفتند اینجا را برای قرارگاه تاکتیکی کار کنید . موقعی که داشیم می رفتیم این محل را به ما نشان بدهند آقای کاوه روی نقشه نگاه کردند ، آنجا عراقی ها روی منطقه دید خوبی داشتند ولی خوب نقص هم داشت . ایشان گفت این منطقه مناسب نیست برویم توی این نقطه . وقتی داشتیم می رفتیم ،توی میدان مین گبر کردیم یعنی یک دفعه متوجه شدیم که اینجا مین گذاری شده است و پاکسازی نشده است . همان چند نفری که با ایشان رفته بودیم ، به قول معروف چمباتمه زدیم . کاوه صورتش را به ما کرد و خندید و گفت هرکجا که من میروم شما پشت سر من باشید . ببینید من پاهایم را کجا می گذارم ، شما هم همانجا بگذارید تا خواست خدا نباشد آدمی هیچ کارش نمی شود . توی همین لحظه هواپیماهای غارغارکی عراق هم روی سر ما آمده و همین طور رگبار را توی میدان مین بغل ما گرفتند . ما که لباس کار تنمان بود ولی آقای کاوه لباس سبز پاسداری داشت . ماضربان قلبمان سریع می زد چون می دیدیم که کاوه شاخص است . می ترسیدیم که به ایشان صدمه وارد شود ولی الحمد لله از میدان مین عبور کردیم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد و ما انصافا شرمنده شدیم . بعد ما این محل را آماده کردیم بعد هم ماموریت من تمام شده بود و به آقای کاوه گفتم اگر اجازه بدهید دیگر من ماموریتم تمام شده است . کار اینجا هم دیگر تمام شده است ما برگردیم به منزل و خودمان به یگان خودمان معرفی کنیم چون ماموریتمان تمام شده است . ایشان هم مایل نبودند ما برویم بعد از این قضیه ایشان برگشتند و من هم دیدم کارها تمام شده است . بچه هایی که همراه من بودند و کمک می کردند به بچه ها گفتم که من خانواده ام نگران هستند به هر صورت خیلی هم خسته و کوفته هستم اگر اجازه دهید شما بمانید و من بروم . به محض این که خودم را به خانواده نشان دادم تا از نگرانی در بیایند بر می گردم . بچه ها گفتند که باشد ، به هر حال بچه ها را سفارش کردم و یک نفر هم به عنوان جانشین خودم معلوم کردم و به کاوه هم در این زمینه هماهنگی نکرده بودم که می خواهم بروم خانه خبر بدهم و برگردم . بلافاصله حرکت کردم آمدم مریوان . در مریوان اتوبوسی صدا میزد تهران با همان اوتوبوس سوار شدم ، شب رسیدم به تهران و باز تهران اوتوبوسی صدا می زد مشهد خودم را رساندم به اوتوبوس و به سمت مشهد حرکت کردم . صبح که به مشهد رسیدم تا دم در خانه رفتم ساک و اینها گرفتم چون بدنم خیلی کثیف بود ، رفتم حمام و اصلاح کردم و برگشتم یک ناهار با خانم و بچه هایمان خوردیم و بلافاصله برگشتم . خانمم می گفت بمان هنوز تازه رسیده ای . گفتم بابا دست بگذار روی دل کاوه که آن بنده خدا هیچ وقت نمی آید . خانم ما رفته بود پیش خانم کاوه شاکی شده بود از دست آقای کاوه که شوهر ما را بعد از هفت هشت ماه ول نمی کند ، خانم کاوه هم گفته بود اگر هم بعضی وقتها کاوه می آید شب موقعی می آید که من خواب هستم و صبح هم هنوز خوابم می رود . یعنی اینقدر همدیگر را می بینیم . وقتی برگشتیم شنیدیم که عملیات شده است و منطقه ای را که ما آماده کرده بودیم ، عراق عملیات کرده بود و منطقه را از دست لشکر 77 گرفته بود و بچه های ما هم عقب آمده بودند . من رفتم پیش آقای کاوه و گفتم دیگر ماموریتمان تمام شده است . اگر اجازه بدهید برویم ایشان با ما مخالفت کرد . رفتم پیش جانشین ایشان ، آقای منصوری ، به آقای منصوری هم سفارش کرده بود که سمرقندی را نگارید برود . پیش آقای منصوری رفتم و گفتم که ما داریم می رویم ، ماموریت ما تمام شده است ، ایشان اطلاع نداشت . سریع کارهای ما را ردیف کرد و امضا کرد و ما آمدیم کارگزینی کارهایمان را کردیم و ساکمان را بستیم و در تیپ که رسیدیم به آقای کاوه تلفن زدم و گفتم آقای کاوه من از آقای منصوری ترخیصی گرفتم و دارم می روم ، خداحافظ . گفت کجا هستی ؟ گفتم دم درب هستم ماشین هم گرفته ام ، بنده خدا گفت سریع بروید جلو یش را بگیرید . ما هم به قول معروف در رفتیم و آمدیم به مشهد ، چون ماموریتمان تمام شده بود و طبق وظیفه باید برمی گشتیم .
ثبت دیدگاه