شناسه: 148963

خاطره شماره 36 - شهید محمود کاوه

راوی هوشنگ بزرگی: یک اردویی ما در منطقه شاندیز داشتیم اردوگاه برادر کاوه یک سدی است نزدیک وکیل آباد آنجا بود به عنوان دو تا نیروی رو در روی همدیگر جنگهای ویژه داشتیم همین که نوبت ما بود که به آنها حمله ور شویم البته ما از یک سوراخی به اردوگاه ایشان نفوذ کردیم و قرارمان هم این بود که هر چادری که علامت ضربدر روی ان خورده باشد با قلم و رنگ آن چادر انهدام می شده است یادم است اکثر چادرهایشان را علامت زده بودیم و منجمله مسجدشان را نگو اینها کلاه سر مان گذاشتند و اردوگاه را تخلیه کرده بودند به مجرد اینکه ما می خواستیم حمله بکنیم اینها ما را محاصره کردند اتفاقا یک هجومی به ما آوردند که همه بچه هایی که با ما بودند روحیه شان را از دست داده بودند یک دماری از روزگار ما در آوردند و نصف بیشتری از بچه ها ما را به اسارت در آوردند و شبی هم که باز آنها قرار بود حمله کنند به اردوگاه ما تا باغ میرزای ناظر ما عقب نشینی کردیم و ایشان با جنگ و گریز به قول معروف ما را ادب کرد موقعی که دور هم نشستیم هیچوقت از خاطرم نمی رود گفت خوب دمار از روزگارت در آوردم یا نه؟ البته ما هیچوقت زیر بار نمی رفتیم به ایشان می گفتم این شتنسی بود شما شانسی به ما حمله کردید دفعه دیگر با همدیگر تسویه حساب می کنیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه