شناسه: 148965

خاطره شماره 38 - شهید محمود کاوه

راوی هوشنگ بزرگی: زمانی که در سقز بودیم ما چهار نفر بودیم که در یک اتاق استراحت می کردیم یک روز من خواب بودم شاید هم برادر کاوه احتمال داده بود که من هنوز خواب نیستم یک دفعه روی تخت من پرید ما هم که توی منطقه ناامن بودیم با خیال راحت نمی خوابیدیم من اسلحه سازمانی ژ 3 داشتیم همیشه آن را مسلح کردم و از ضامن خارج روی تک تیر انداز قرار می دادم تا ایشان روی تخت من پرید یادم می آید من بلند شدم فکر کردم کومله دموکرات حمله کرده است و پایگاه سقوط کرده است این طوری به ذهنم خطور کرده اسلحه را برداشته بودم و از حالت طبیعی خارج شده بودم و بین خواب و بیداری هم بودم و شروع به تیراندازی کردم این بنده خدا هم ئهمینطوری خندید و توی سالن از دست من فرار می کرد و می گفت چکار داری می کنی؟ من هم به دنبال ایشان می رفتم و تیر اندازی می کردم که آقا را یافت و فراتی و چند نفر دیگر از بچه ها از پشت سر مرا گرفتند و اسلحه را از توی دست من درآوردند تازه بعد از چند دقیقه انگار از خواب بیدار شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه