خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوهوشنگ بزرگیه: مرخصی که آمدم یک شب کاوه را خواب دیدیم به اتفاق ایشان توی یک نخلستانی بودیم و بچه ها یم کوله پوشتی داشتند من در حال استراحت کردن بودم که دیدیم یک شیر آبی است من با آقای کاوه داشتیم وضو می گرفتیم آقای کاوه روبروی من بود همین جوری داشتم دستهایم را می شستم آقای کاوه هم داشت وضو می گرفت پرسیدم آقای کاوه آن طرف چه خبر گفت آقای بزرگی خیلی خوب است یک ماهی از مرخصی ام گذشته بود حقیقتش نمی خواستم به لشکر ویژه شهدا بروم می خواستم به لشکر 25 کربلا بروم آقای کاوه گفت آقای بزرگی یک ماه شد که به یگان نرفتی زودتر برو دیر شده گفتم چشم آقای کاوه شما بگوئید من می روم من از خواب بلند شدم فردا صبح مقارن بودم با تلفن آقای منصوری با هم امدیم تا وقتی که دانشگاه قبول شدم.
ثبت دیدگاه