خاطره شماره 51 - شهید محمود کاوه
راوی اصغر حسین خانی: زمانی که در شهر سقز مستقر بودیم یک روز تصمیم گرفتیم که جهت حمام کردن به داخل شهر برویم و برگردیم بچه ها اعلام کردنند که ارتش تمام شهر را گرفته است قرار بود با جیپ داخل شهر برویم برادر کاوه گفت:حسن کجا داری می روی؟گفتم هیچی میگویند ارتش آمده داخل شهر مستقر شده می خواهم بروم ببینم چه خبره؟ برادر کاوه گفت:نروید که آنها ارتشی نیستند آنها کومله ودموکرات اند که به شکل ارتشیها در آمدند. بعد گفتم بابا میگویند همه شان ارتشی هستند. لباس،پوتین،اسلحه ژـ3 دارند وسرهرکوهی دو نفر ایستاده اند بعد گفت:بروسریع به بچه ها اعلام کن که برگردند و بیایند پادگان یکی از بچه ها با خانمش داخل مخابرات بود به ایشان گفتم:بیا توگفتم تو نمی آ یم.جمعیت داخل مخابرات زیاد بود با تعدادی از بچه ها که رفته بودیم خبر بدهیم که بچه ها بیایند توی پایگاه که درگیری شدید آغاز شد مثل اینکه از آسمان تگرک میبارد همین طوری گلوله از در ودیوار میآمد پایین دیگر ما آمدیم و رفتیم توی آتش نشانی و کشو را پایین دادیم چند دقیقه ای که بودیم یکی از بچه ها گفت ما تا کی اینجا صبرکنیم گفتیم بابا باید یک کاری بکنیم محمود گفت خیلی خوب ما از این ور می آییم شما هم از آن ور بیایید دیگر یواشکی از در بیرون آمدیم و از بغل باغ رفته بودیم محمود هم آمد و به هم ملحق شدیم و توی یک کوچه باریک داشتیم میرفتیم که یکی از بچه ها گفت محمود بیا بالا را ببین دیدیم کومله ها بالایند و نارنجک را پرت کردند بالای پشت بام و محمود همین طور که نارنجک را پرت کرد دو نفر با کله پایین آمدند توی کوچه و متوجه نشدیم که محمود چطوری رفت بالای پشت بام ما هم رفتیم یک در چوبی بود در را شکستیم و از پله ها رفتیم بالای پشت بام به حساب برای کمک کردن به محمود دیگر ما تیراندازی میکردیم کنار کشیده بودیم و فقط فشنگها را به محمود میدادیم محمود هم تیر اندازی میکرد مقداری که تیر اندازی کرد فشنگ ها تمام شد محمود گفت فشنگ بده گفتم فشنگ ها تمام شده است گفت برو بردار بیار گفتم نمیشود عصبانی شد گفتم الان میرم آمدیم توی خیابان دیدیم یک لندروری هست سید صادق گفت حسن بگذار من میبرمش گفتم نمیتوانی بروی گفت تو چکار داری از آنجا تا پادگان زیاد راهی نبود ایشان ماشین را برداشت ما دویدیم که به او برسیم دیدیم نمیتوانیم به قدری گلوله به طرف این ماشین میبارید ایشان هم سرش را پایین گرفته بود و گاز میداد ایشان رفت و دور فلکه نتوانست بپیچد گفتم صادق را کشتند ما توی این لجن ها راه میرفتیم ضد انقلاب از همه طرف به طرف لبه های جدول تیر اندازی میکرد که ما را بزنند ولی با هر بدبختی بود خودمان را به پایگاه رساندیم و دو حلب فشنگ برداشتیم و خودمان را به محمود کاوه رساندیم و دیدیم دور تا دور محمود را گرفته اند و محمود با نارنجک داشت اینها را میزد حلب ها را با سرنیزه باز کردیم و تعدادی خشاب پر کردیم و برای محمود پرت کردیم محمود با همان خشابها نیروها را عقب نشینی داد واز بالا خودش را پایین انداخت وگفت برویم از پس دستپاچه شدیم که مواظب محمود باشیم فشنگها را جا گذاشتیم و تا سر کوچه آمدیم و برگشتیم که بییائیم فشنگها را برداریم که دیدیم ضدانقلاب دارد به سمت ما تیر اندازی میکند محمود که این صحنه را دید برگشت و رفت بالا ایشان از بالا مقداری تیر اندازی کرد ما هم فشنگها را برداشتیم خودمان را توی باغ انداختیم و از باغ آمدیم و رسیدیم به پایگاه وقتی به پایگاه رسیدیم محمود گفت من میخواهم به پادگان ارتش بروم گفتیم با این وضع مگر میشود رفت گفت یا الله فشنگ ها را بگذارید توی ماشین سیمرغ 4 نفر از نیرو ها پریدند بالای ماشین و حرکت کردیم وقتی از در بیرون رفتیم دیدیم آر.پی.جی هست که دارد به طرف ما می آید گفتیم نمی شود رفت محمود عصبانی شد دیگر ما گاز و گرفتیم و خودش رفت پشت تیربار قرار گرفت هر چه میگفتم محمود تو بیا پایین گفت تو برو توی حیاط کارت نباشد شما هم گاز را بگیر و برو و در پادگان هم اگر زنجیر داشت زنجیر را پاره کن و برو ما هم رفتیم توی پادگان ارتش سوار یک هلی کوپتر شدیم و آمدیم بالای شهر سقز شروع به دور زدن کردیم و بعد آمدیم داخل پادگان نشستیم و بعد به پایگاه برگشتیم گفت از نیرو ها آمار بگیر آمار گرفتم فکر میکنم صد و سی چهل نفر از ما اسیر گرفتند بیشتر بچه هارا از توی بازار و حمام گرفته بودند .
ثبت دیدگاه